I love you....

kamran&hooman

کاش نمی فهمیدم

كاش نمي فهميدم (قسمت اول)

 توجه: ادامه ی فعالیت این وبلاگ وبلاگ واژه های باران می باشد.

www.vazhehaye-baran.blogfa.com 

با نورخورشيد كه چشمامو اذيت ميكرد بيدار شدم . اتاقم خاليه خالي بود . تمام وسايلشو فروخته بوديم . يعني همه ي وسايل خونرو به جز لباسا .

بليط هامون براي امشب ساعت 11 بود . دلم شور ميزد نميدونم چرا ولي آروم وقرار نداشتم. قرار بود براي هميشه بريم آمريكا پيش عموم . دلم نميخواست ايران رو ترك كنم ولي مجبور بودم.

مامان – پناه بلند شو بيا پايين صبحونتو بخور.

پناه – الان ميام مامان.

مامانم رو خيلي دوست داشتم هميشه باهام هم فكر بود و بيش تر مواقع وقتي ميخواستم تصميمي بگريم از مامان كمك ميگرفتم.

موهامو شونه كردم و رفتم پايين. درسا مثل هميشه برشتوك ميخورد . پدرم روزنامه به دست چاي ميخورد و من و مامانم هم چاي شيرين با نون پنيرو كره و مربا و... ميخورديم.

بعد صبحونه رفتم بالا و لباسام رو تو چمدونام گذاشتم . همه ي كتابام . دوربين و mp4 و لپ تاپ هم تو كيفاشون و بعد تو چمدون گذاشتم .

ساعت 10 بود . حوصلم سر رفته بود . تلوزيون رو هم فروخته بوديم . واي داشتم كلافه ميشدم .

من – درسا ميخواي با هم بريم پارك؟

درسا – آره ميري.

من – پس پاشو لباس بپوش كه بريم.

از خونه رفتيم بيرون .

هواي گرم تابستون به صورتم ميخورد . آسمون بي ابر، بي باد ، با يه توپ آتشين.

تو پارك كه رفتيم درسا سريع به طرف تاب رفت و بهم اشاره كرد كه هولش بدم.

باهم شعر تاب تاب رو ميخونديم. تا ساعت 12:30 اونجا بوديم تو راه برگشت دو تا بستني شكلاتي گرفتيم .

انگار زمان و كشيده بودن . تا ساعت نه بشه انگار نه سال طول كشيد . بابا زنگ زد آژانس و يه ماشين براي فرود گاه گرفت . چمدونا رو تو ماشين گذاشتيم و رفتيم.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

تو فرود گاه لوس آنجلس:

عمو و زن عمو منتظر ما بودن . جلو رفتيم و بعد از احوال پرسي راهي خونه شديم . عمو اونجا برامون يه خونه پيدا كرده بود . قرار شد  فردا با بابا و مامان برن خونه رو بخرن و وسايلي رو كه مامان يك ماه پيش اومده بود اينجا و خريده بود رو اونجا بچينند.

و همين طور هم شد . من و درسا هم تو خونه به زن عمو كمك ميكرديم تا شامو حاضر كنيم . وقتي مامان و بابا و عمو اومدند خيلي خسته بودند و بالافاصله بعد شام خوابيدند. فرداش من و زن عمو و درسا هم رفتيم تا بقيه وسايل رو بچينيم . وقتي چيدن اسباب اثاثيه ي خونه تموم عمو و زن عمو رفتن.

ساعت 5 بعد از ظهر بود . مامان براي همه قهوه درست كرد وهممون پشت ميز دور هم نشستيم .

بابا – پناه جان حالا كه درست تموم شده و ليسانست رو گرفتي بهتره اينجا يه كاري باسه ي خودت دست وپا كني .

من –اتفاقا با يكي از دوستام فردا قرار دارم گفته كه برام يه كار خوب پيدا ميكنه .

بابا – پس فردا حتما برو.

خسته و كوفته رفتم بالا رو تختم دراز كشيدم  ام پي فورم و درآوردم و آهنگ اوني كه ميخواستم رو گوش دادم . چشام سنگيني ميكرد . همين طور كه هنزفري تو گوشم بود خوابم برد . يه خواب عميق .

با طلوع خورشيد بيدار شدم . يه دوش گرفتم و موهام رو سشوار كشيدم و ريختم رو شونه هام . دستم درد گرفت از بس سشوار كشيدم . از موي بلند خوشم ميومد ولي سختي هاش رو تحمل نميكردم . يه لباس آستين كوتاه صورتي با شلوار جين پوشيدم . كيف سفيدم رو برداشتم و رفتم به كافي شاپي كه هانا گفته بود .

يه نيم ساعتي معطل بودم كه بعدش اومد.

- سلام خانم چه عجب اومدي.

- سلام .ببخشيد دير كردم آخه ماشينم بنزين تموم كرده بود. راستي به ال اي خوش اومدي.

- مرسي . خب چه خبر؟

- هيچي سلامتي . راستي گفتي كه رشتت طراحي لباس بود نه؟

- آره چه طور مگه.

- ميخواستم مطمئن بشم آخه به يكي قول دادم يكي رو براش پيدا كنم كه لباس براش طراحي كنه . حالا هم كه تو اومدي اينجا پس ميخوام تو رو معرفي كنم.

- چه كسي؟

- يه آقايي به اسم پدرام.

- محيطش خوبه؟

- آره ايرونيه ايروني.

- خب كي بريم.

- من باهاشون هماهنگ ميكنم بعد بهت زنگ ميزنم. حالا بريم يه گشتي بزنيم هوم؟

- باشه بريم.

بيشتر جاهاي ديدني لوس آنجلس رو بهم نشون داد . ناهار رو هم با هم خورديم . ميخواست منو تا خونه برسونه كه بهش گفتم ميخوام يكمي پياده روي كنم اونم قبول كرد و از هم جدا شديم. روي پياده رو قدم ميزدم . زمين در آتش خورشيد ميسوخت و آب طلب ميكرد . اما دست درويش او بي آب بود . همين طور تو خيالات خودم سير ميكردم . يهو عده اي دنبال يه نفر ميدويدند . شبيه ارازل اوباش بودند . تو اون شلوغي گير كرده بود هي به اين ور واون ور پرت ميشدم كه بالاخره خودم وازجمعيت بيرون كشيدم تا اومدم به خودم بيام يه ماشيني يه دفعه جلوي پام ترمز كرد . واي خداي من ، من وسط خيابون بودم .

فردي از ماشين پياده شد . آفتاب نميذاشت چهرشو ببينم . به انگليسي حرف ميزد . تند تند و پشت سر هم انقدر نتد حرف ميزد نميفهميدم كه چي ميگه.

-  Are you ok?

به دقت نگاش كردم و گفتم: بله حالم خوبه . ببخشيد حواسم نبود كه وسط خيابونم.

- پس ايروني هستيد.

- فك كنم مشخصه.

- شما ميدونستيد اگه ترمز نكرد ه بودم چه اتفاقي مي افتاد؟

- فعلا كه ترمز كرديد و هيچ اتفاقي نيفتاده . اگه امري نيست بنده برم .

- بله البته .

سوار ماشين شد و رفت . فهميدم كيه ولي به روي خودم نياوردم . زياد ازش خوشم نميومد براي همين اين طور باهاش رفتار كردم . رفتم خونه . داشتم كليد رو درمياوردم كه اونم اونجا بود . داشت خريدايي رو كه كرده بود ميبرد خونه كه چشمش به من افتاد . بهش محل نذاشتم و رفتم تو. واي باورم نميشد هومن و برادرش همسايه ي ديوار به ديوار ما باشن .  رفتم تو اتاقم پنجره رو باز كردم . واي اين ديگه بدتر پنجره ي روبه رويي اتاق اون بود . منو ديد و يه خنده ي شيريني كرد و رفت . از رفتارش تعجب كردم . با اون لحني كه من اون موقع باهاش كردم اين رفتار اصلا برام قابل پيشبيني نبود.

برگشت سرشو از پنجره بيرون آورد و گفت : دختر اخمو يه خورده هم بخندي بد نيستا.

بعد پنجره رو بست و رفت . با عصبانيت پنجره رو بستم . حالا فقط مونده بود اين بهم درس اخلاق بده .

گوشيم زنگ خورد.

شقايق بود . جواب دادم .

- سلام.

- سلام. زود بيا پايين بريم سر كار.

- چي؟

- بدو بيا ديگه . مگه كار نميخواستي بيا تا بريم .

سريع رفتم پايين. اصلا باورم نميشد به اين سرعت قرار گذاشت . رفتيم به محل جايي كه بايد كار ميكردم . تو رفتيم . شقايق منو معرفي كرد و پس از مصاحبه استخدام شدم . يهو كامران وهومن اومدن تو. پدرام گفت : طراح جديد لباستون اين خانم هستند.

هومن خنديد و دست داد . واقعا داشتم ديوونه ميشدم . همسايگي كم بود حالا شدم همكارش .

خدا بخير كنه.

 

(قسمت دوم)

با عصبانيت تمام رفتم بيرون . شقايق اتاق كارم رو نشونم داد . بايد براي ويديو جديد لباس طراحي ميكردم . ايده ي جالبي داشتم و براي عملي كردنش خيلي تلاش ميكردم . يه روز   داشتم مثل هميشه ميرفتم خونه . هومن رو با يه دختر ديدم . نمي دونم چرا ولي با ديدن اونا اعصابم بهم ريخت . با خودم گفتم اصلا به من چه من كه از اون خوشم نمياد پس نبايد بهش حساس بشم ولي دلم نميذاشت و روز به روز بيشتر حساس ميشدم . شبها  خيره به پنجره

مي نشستم به اميد اينكه بياد و نگاش كنم. تمام فكر و ذهنم شده بود اون . ولي غرورم اجازه نميداد باهاش صميمي بشم.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

صداي زنگ در ميومد . معلوم بود كسي خونه نيست وگرنه تا الان در رو باز ميكردند . بلند شدم رفتم پايين . درو وا كردم واي خدا هومن بود . سرفه كوچيكي كرد و گفت: سلام . صبح بخير . مي خواستم شما رو براي امشب دعوت كنم خونمون . آخه همه ي بچه هاي گروه هستند و خوشحال ميشم يعني ميشيم كه شما هم بياين.

- ممنون ولي فكر نكنم بيام.

- براي چي ؟

- هيچي . سعيمو ميكنم كه بيام.

- ممنون . خداحافظ.

- خداحافظ.

در و بستم و يه نفس عميق كشيدم . نميدونستم برم يانه . بالاخره با خودم كنار اومدم كه برم . داشتم صبحونه ميخوردم كه مامان و بابا و درسا اومدن .

من – سلام . كجا بودين؟

درسا – خونه ي عمو . شبم ميريم خونه ي يكي از دوستاي بابا .

من – من نميتونم بيام.

بابا- چرا؟

من – آخه خودم جايي دعوتم.

مامان با تعجب پرسيد‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ : كجا‌‌ ؟

من – همه ي بچه هاي گروهمون خونه ي كامران و هومن دعوتن.

مامان – همين خونه بغلي ديگه ؟

من – بله.

بابا – باشه برو .

تا ساعت 4 كاراي طراحي رو انجام دادم بعدش رفتم  يه دوش گرفتم . يه تاپ پشت گردني  ارغواني رنگ با دامن سفيد كه روي زانو هام بود . پوشيدم . آرايش مختصري كردم و صندلهام رو كه به رنگ صورتي صدفي بود پوشيدم . موهام رو هم باز روي شونه هاي رختم. خودم رو تو آينه ديدم . يه دختر ايروني با موهايي كه تا كمرش ميرسيد و به اندازه ي خودش زيبا . واي چه قدر ازخودم تعريف ميكنم . سريع رفتم پايين . راهي خونه بغلي شدم. بوي رسيدن پاييز به مشام ميرسيد و تابستون با رنگهاي شادش وداع ميكرد . جلوي در وايستادم . انگار تو دلم جنگ جهاني سوم بود . يه نفس عميق كشيدم و زنگ درو زدم . هومن در رو باز كرد . هر دو مون خشكمون زده بود كه بالاخره من رشته ي كلام رو بافتم .

من – سلام.

هومن – سلام بفرماييد تو.

واي خدا هيچ كس نيومده بود من اولين نفر بود. كامران از طبقه ي بالا اومد پايين با هم سلام واحوال پرسي كرديم . تا مهموناي ديگه برسن كمي بهشون كمك كردم تا ميز رو براي پذيرايي بچينن.

مهمونا پشت سر هم ميومدن . تقريبا شلوغ شده بود . كامران موزيك گذاشته بود و تعدادي هم ميرقصيدن .

يه دفعه همون دخترو كه با هومن بود ديدم . لبام به هم دوخته شده بود . هومن رفت طرفش و همديگر رو بغل كردن . دو تايي اومدن طرفم .

هومن – پناه خانم اين خواهرم كتيه.

داشتم سكته ميكردم . اما با شنيدن اين حرف خشكم زد . اصلا به اين توجه نكرده بودم كه اونا چه قدر شبيه همن .

من – از آشناييتون خوشبختم . منم پناه هستم.

كتي – بله هومن از شما خيلي تعريف كردن.

من – ايشون لطف دارن.

كتي چشمش به كامران افتاد و رفت پيشش . هومن داشت از كنارم رد ميشد كه آروم زد پشتم و گفت: راستي يادم رفت يه چيزي بهت بگم .

من – چي ؟

هومن – كه امشب خوشگل شدي.

اينو گفت و رفت . كامران رفت موزيك رو عوض كرد . نوبتي هم باشه نوبت رقص سالسا بود. رقصي كه شبيه باله بود . و هر پسري چند دقيقه با يه دختر ميرقصيد و بعد نوبتي با كس ديگه اي عوض ميشدن . يعني ميشه گفت رقص نوبتي. كتي منو كشيد وسط . همين جور ميرقصيديم . آخرين نوبت به من و هومن رسيد .

قلبم داشت ميومد تو دهنم . دستامون رو تو دست هم داديم و شروع كرديم به رقصيدن . بعد يه مدت فهميدم همه كنار رفتن و منو هومن تنها وسط مونديم و ميرقصيم . موزيك تموم شد و آخر همه برامون دست زدند . سريع از هومن جدا شدم و كنار رفتم.

شب خوبي بود . وقتي همه رفتن كمي موندم و با كتي خونه رو جمع و جور كرديم و بعد رفتم .

وقتي رفتم تو اتاقم . پنجره رو باز كردم . روي تخت نشستم .

تو فكر بودم كه نوري شيشه ي افكارم رو شكوند . از اتاق هومن بود . با اين كه من متوجه نشده بودم ولي اون از اون طرف به من نگاه ميكرد. بلند شدم . رفتم طرف پنجره . روي كاغذ بزگ نوشتم : خوابت نمياد‌؟ اونم گفت نه خوابش نميبره. بعد نوشت بهت زنگ ميزنم.

زنگ ميزني ؟ همين موقع گوشيم زنگ خورد. خنديدم .

- خب بگو چرا تو خوابت نميبره؟

- چه طور مگه ؟

- هيچي همين جوري.

- پناه .

- بله.

- ممنون كه امشب اومدي .

- خواهش ميكنم.

اون شب تا دم دماي ساعت 3 نصفه شب با هم حرف ميزديم . اون در و دل ميكرد منم گوش ميدادم . از دوستي با دخترايي كه از عشق هيچي نميفهميدند . از دل شكستناش . و آخر از همه در مورد خواهر گمشدش.

فكر خواهرش ذهنم و مشغول كرده بود و با همون افكار خوابم برد . صبح با تلفن پدرام بيدار شدم . زنگ زد كه زود برم كه كارم داره . از فرط خستگي داشتم ميمردم . به زور خودم رو بلند كردم و حاضر شدم . حوصله ي رانندگي نداشتم . گفتم با اتوبوس برم بهتره حداقل ديرم برم يه بهونه دارم. رفتم بيرون . همين موقع هومنم داشت ميرفت بيرون . كنارم ماشين رو نگه داشت.

- سلام . اگر جايي ميري برسونمت ؟

- نه ممنون خودم ميرم.

- با چي ‌؟‌ تو كه ماشين نياوردي بيرون.

- حوصله ي رانندگي نداشتم . ميخواستم با اتوبوس برم.

- اتوبوس چيه . من خودم وسيله ي نقليه ي عمومي . سوار شو.

ديگه به اصرارش سوار شدم .

- خب كجا ميريد سنيوريتا؟

- استوديو سينيور.

- پس تو رو هم احضار كرده نه .

خنديد و راه افتاد . تو ماشين هر دومون ساكت بوديم. انقدر سكوت بود كه صداي ضربان قلبم رو كه از وقتي تو ماشين نشستم تند تند ميزد رو ميشنيدم.

رسيديم و پدرام كار جديدمون رو گفت . منم بايد لباس جديد طراحي ميكردم و چون خياط گروه مريض بود مجبور بودم خودم لباسا رو آماده كنم.

اندازه ي همه ي بچه ها رو گرفتم .

كامران – خياط هم كه هستي .

 من – چي فكر كرديد.

خنديد و وايستاد تا اندازشو بگيرم . بعد از اون نوبت هومن بود . مو قعي كه داشتم اندازش رو مي گرفتم اصلا نگاش نميكردم ولي ميدونستم كه تمام مدت نگام ميكنه.

من – انقدر تكون نخور.

هومن – من تكون نميخورم.

من – پس لرزش بدنت چيه؟

خودش متوجه نبود كه بدنش ميلرزه . يه خورده خجالت كشيد بعد يه سرفخ ي كوتاهي كرد و صاف ايستاد.

من – خيلي خب . پدرام تا هفته ي بعد لباسا آمادس .

پدرام – خوبه . ولي سعي كن زود تر بياري.

من – باشه هفته بعد ميارم.

پدرام چپ چپ نگام كرد . ولي من انگار نه انگار. وسايلم رو جمع كردم و رفتم .

تو پياده رو راه ميرفتم كه يه ماشين بوق زد . هومن بود . ميخواستم يه خورده باهاش لج كنم.

هومن – ببخشيد افتخار ميديد برسونمتون.

من – آقا لطفا بريد مزاحم نشيد.

هومن – پناه سوار شو ديگه.

من – آقا بريد وگرنه زنگ ميزنم پليس بياد.

هومن – بابا بي خيال . بيا سوار شو همه دارن نگاه ميكنن.

من – خب نگاه كنن. مگه من مزاحم شدم.

هومن – پناه .

اسمم رو طوري مي گفت كه قلبم ميلرزيد . دلم براش سوخت و سوار شدم .

من – فقط به خاطر آبروت بود.

هومن – خيلي ممنون كه حفظ آبرو كرديد. به نظرت چه طوره بريم يه گشتي بزنيم ؟

من – مثلا كجا ؟

هومن – بريم يه رستوران ناهار بخوريم. قبول؟

من -ا وووو م قبول.

هومن – پس بزن بريم.

 رفتيم تو يه رستوران كه كه زير هر آلاچيقي يه ميز بود . سر يه ميز نشستيم و غذا سفارش داديم . درباره ي كار جديد صحبت ميكرديم. كه هومن گفت : پناه ميشه يه چيز بهت بگم؟

من – خب بگو.

همين كه اومد حرفش رو بزنه گوشيم زنگ خورد . مامان بود . جواب دادم . بعد مدتي اشك تو  چشمام جمع شده بود . قطع كردم .

هومن – چي شده؟

من – درسا مسموم شده بردنش بيمارستان.

هومن – بلند شو بريم من ميرسونمت.

با سر تاييد كردم . راه افتاديم و منو دم بيمارستان پياده كرد و رفت.

هومن تو دلش ميگفت" خدايا چه طور بهش بگم . چه طور بهش بگم دوسش دارم"

 

 (قسمت سوم)

تا صبح تو بيمارستان بودم . بالاخره درسا رو مرخص كردن و رفتيم خونه . از فرط خستگي همون طور رو تخت افتادم .چشام سنگين شد و به خواب فرو رفتم.

يه دشت . يه كوه . يه دريا. وسط همه ي اينا دختري با چشماي گريون وايستاده بود . جلو تر رفتم. اين ..... اين خودمم. ميخواستم جيغ بكشم ولي نمي تونستم . دهنم قفل بود . به چهرش خيره شدم . صورتش مثل كچ سفيد بود و لب و زير چشماش كبود . با صدايي كه انگار از ته چاه درميومد مي گفت : " كُ...كُ...كمك.....كمكم..... كمكم كن"

از خواب پريدم تما م تنم خيس بود . به ساعت نگاه كردم ساعت 12 ظهر بود . بلند شدم . شكمم خاليه خالي بود . اول رفتم يه دوش گرفتم و بعد صبحونه خوردم . بابا سركار رفته بود مامانم هنوز بغل درسا خواب بود . يه دفعه گوشيم زنگ خورد هومن بود.

- سلام. آقا هومن.

- سلام. ببخشيد ديروز نموندم آخه يادم افتاد بايد ميرفتم جايي . كار ضروري داشتم.

- نه اشكالي نداره .

- حالا حال درسا بهتره.

- آره خوبه. الانم خوابه.

- خونه اي؟

- آره چه طور مگه؟

- پس بيا دم در با هم بريم. استوديو ميري ديگه؟

- آره . الان ميام.

كفشام رو پوشيدم و رفتم . تو راه يه آهنگ قشنگ گذاشته بود.

 

 

اي همه آرامشم از توست پريشانت نبينم

 چون شب خاكستري سردرگري بانت نبينم

اي تو در چشمان من يك پنجره لبخند شادي

 هم چو ابر سوگوار اين گونه گريانت نبينم

 اي پر از شوق رهايي رفته تا اوج ستاره

 درميان كوچه ها افتان و خيزانت نبينم

در قفس چون قلب خود قبرم زنالانم نميرم

 تكيه كن بر شانه ام اي شاخه ي نيلوفرينم

تا غم بي تكيگاهي را به چشمانت نبينم

 قصه ي دلتنگي ات را خوب من بگذار و بگذر

 گريه ي درياچه ها را تا به دامانت نبينم

 

- پناه.

پناه رو طوري از ته دلش ميگفت كه انگار همه ي دنيا رو بهم دادن.

- بله

- يه چيز بگم؟

- بگو.

- آخه چه جور بگم . پناه ........ با من ازدواج ميكني؟

يهو تما م تنم يخ زد . مات و مبهوت بهش نگاه ميكردم.

- چي؟

- پناه باور كن از وقتي ديدمت يه حسي نسبت بهت داشتم . ديروز هم ميخواستم بهت بگم ولي نشد . باور كن من دوست دارم.

- بزن كنار ميخوام پياده شم.

- ولي پناه..

- گفتم بزن كنار.

كنار خيابون وايستاد . پياده شدم . نميدونستم چي كار كنم . اونم از ماشين پياده شده بود .

- پناه خواهش ميكنم وايستا . حداقل بهش فكر كن.

به حرفاش اهميت نميدادم. همون موقع يه تاكسي اومد و سوارش شدم و رفتم . اشكام ناخودآگاه سرازير شده بودند . يكسره بهم زنگ ميزد . جوابش رو ندادم آخر سرم گوشيم رو خاموش كردم . رفتم استوديو . هنوز نيومده بود . طرح هاي لباسا رو برداشتم و از پدرام هم براي  تهيه ي پارچه لباسا پول گرفتم . همين كه رفتم پايين هومن رسيد . سريع پياده شد . با يه حالت بغض دار صدام ميكرد ولي بهش محل ندادم و يه ماشين گرفتم رفتم.

اول فكر كردم دنبالم مياد ولي ديدم نه همون جا سر جاش وايستاده بود و رفتن منو تماشا ميكرد.

دوست نداشتم اينكارا رو بكنم ولي دست خودم نبود. رفتم فروشگاه و پارچه هايي رو كه لازم داشتم خريدم و رفتم خونه كه شروع به كار كنم.

............................................................................................

از زبان هومن:

از ماشين پياده شد . هر چي صداش كردم . جواب نميداد . آخر سرم يه تاكسي گرفت و رفت. تو چشمام اشك جمع شده بود  . شوار ماشين شدم و رفتم . وقتي به استوديو رسيدم ديدم داره از ساختمون بيرون مياد سريع ترمز كردم و پياده شدم . صداش كردم جواب نداد . بغض تو گلوم جمع شده بود . بازم صداش كردم ولي بازم جواب نداد . سوار ماشين شد و رفت .همين جور وايستاده بودم و نگاش ميكردم . جلوي گريم رو گرفتم و رفتم بالا پيش بقيه ي بچه ها .

رفتم تو سالن تمرين . پدرام آهنگ دوست دارم خيلي زياد رو گذاشت و ماهم شروع به تمرين رقص كرديم . وقتي تمرين تموم شد . وسط سالن نشستم پاهام رو دراز كردم. سرم روبه سقف گرفته بودم و چشمام رو بستم .

كامران – هومن حالت خوبه؟

هومن – آره چيزيم نيست.

كامران – قيافت كه اينو نميگه . چي شده؟

هومن – هيچي.

كامران – به من دروغ نگو . حتما چيزي شده كه انقدر تو خودتي . تمرين ها رو هم كه خوب انجام نميدادي. اتفاقي افتاده ؟

هومن – بعدا بهت ميگم.

كامران – الان بگو.

هومن – آخه اينجا نميشه . باشه براي شب.

كامران – يادت باشه گفتي شبا.

هومن – خيلي خب.

كامران – راستي . پناه رو نديدي؟ از صبح نديدمش.

با گفتن اسمش دوباره دلم آشوب شد . گفتم نه. نديدمش.

كامران – پاشو . پاشو بريم ناهار بخوريم.

هومن – ميل ندارم . تو برو.

كامران – نه حتما يه چيزيت شده.

هومن – منظورت چيه؟

كامران – آخه هر وقت اسم غذا ميومد با سر ميرفتي ولي الان...

هومن – گفتم كه شب بهت ميگم.

كامران – باشه من رفتم . حالا برو لباست رو عوض كن كه بعد ناهار بريم خونه.

 هومن  - باشه .

كامران رفت ناهارش رو خورد و رفتيم خونه . وقتي رسيديم ساعت چهار، چهارو نيم بود. با بي حوصلگي كتم رو در آوردم و انداختم رو تخت . پنجره رو باز كردم و به انتظار باز شدن پنجره ي اتاقش نشستم . انقدر نشستم كه خوابم برد.

با صداي كامران بيدار شدم .

- هومن بلند شو بيا پايين شام. نگو ميل ندارم كه باورم نميشه.

- الان ميام .

لباسم رو عوض كردم . يه آبي به صورتم زدم و رفتم پايين پشت ميز نشستم.

- خب آقا هومن ميگفتي.

- چي ميگفتم.

- ماجرا رو.

- آهان . بعدا بهت ميگم.

چپ چپ نگام كرد و اين به اين معنا بود كه بايد حقيقت رو همون موقع ميگفتم . تمام ماجرا رو بهش گفتم.

- عجب پس عاشق شدي. ولي فكر نميكني يهويي بهش گفتي.

- خب آره ولي فكر نميكردم با حرفم همچين عكس العملي نشون بده . كامران ميترسم.

- از چي؟

- از اينكه بهم بگه نه.

- نترس همچين حرفي رو بهت نميگه.

- تو از كجا ميدوني . نكنه علم غيب داري؟

- بدون علم غيب هم ميشه فهميد.

- چه طوري؟

- به خاطر اينكه وقتي اومدم بالا صدات كنم داشت از پشت پنجره نگات ميكرد و اشك تو چشماش جمع شده بود ولي با ديدن من سريع پرده رو كشيد.

- راست ميگي.

- چرا بايد دروغ بگم.

انقدر خوشحال شدم انگار اشتهام وا شد . تند تند غذا ميخوردم . كامران هم همش ميخنديد و منو نگاه ميكرد . بعد شام كامران رفت سراغ تي وي منم رفتم بالا. گوشيم رو برداشتم و به پناه زنگ زدم . جواب نميداد . معني اينكارش رو نميفهميدم . نميدونستم داره ناز ميكنه يا جوابش منفيه.

...........................................................................................................

با كمك بابا چرخ خياطي رو گذاشتم روي يه ميز تو اتاقم . شروع كردم به برش دادن پارچه ها و دوختنشون . ولي يه حسي منو به سمت پنجره ميكشيد . پرده رو كنار زدم ديدم هومن بغل پنجره نشسته و خوابش برده. تو خواب خيلي مظلوم شده بود . اشك تو چشمام جمع شده بود كه يهو كامران اومد تو اتاقش سريع پرده رو كشيدم ولي فكر كنم منو ديد . اشكام رو پاك كردم و رفتم سر كارم . داشتم دومين لباس رو ميدوختم كه گوشيم زنگ خورد . هومن بود . نميدونستم چي بهش بگم . جوابش رو ندادم . همش چهرش جلوي چشمام بود و حرفاش تو گوشم

مي پيچيد. نميتونستم كار كنم . لباسا رو همون جور ول كردم و رو تخت دراز كشيدم . تمام ذهنم رو مشغول كرده بود . تو همين فكر ها بودم كه خوابم برد .

تو وسط يه دشت كه علفاش بلند بود . همون دختر كه انگار خودم بودم نشسته بود . آسمون ابري بود و رعد و برق ميزد . دختره گريه ميكرد و كمك ميخواست . اين دفعه صورتش بيشتر كبود بود . رفتم جلو .  به جاي اشك خون از چشماش ميومد خيلي ترسيده بودم .

يهو از خواب پريدم  . دور  وبرم و نگاه كردم . فقط يه خواب بود ولي خوابي كه مثل اونو شب پيش ديده بودم . ساعت رو نگاه كردم . ساعت 9 صبح بود . رفتم پايين . همرو صدا كردم ولي جوابي نيومد. يه يادداشت روي ميز ناهار خوري بود.

" ما ميريم خونه ي عمو شايد تا شب اونجا باشيم . اگه خواستي بيا."

كاغذ رو مچاله كردم و انداختم كنار . يه ليوان شير خوردم و رفتم بالا تا حاضر بشم . يه شلوار جين با يه لباس آستين دار راه راه كه به رنگ توسي و سفيد بود  پوشيدم و  سوييچ ماشين رو برداشتم رفتم . ماشين رو از پاركينگ  در آوردم . از تو آينه ي ماشين كامران و هومن رو ديدم كه داشتن سوار ماشين ميشدن . هومن منو ديد با يه حالت نگراني منو نگاه كرد و سوار شد . پامو رو گاز گذاشتم و رفتم . اول رفتم كتاب فروشي و مجله مد لباس اون ماه  رو خريدم و بعد رفتم استوديو .

پدرام –  سلام دختر كجايي تو.

من – سلام . مگه چي شده ؟

پدرام – هيچي فقط الان ساعت 11 است و تو قرار بود ساعت 10 اينجا باشي.

چپ چپ نگاش كردم و رفتم تو اتاقم . پشت ميز نشستم. يه پاكت نامه روي ميز بود . بازش كردم و خوندم . از طرف هومن بود . تو اون نامه ثابت كرد كه عاشقمه . وقتي نامه رو خوندم حس عجيبي داشتم . مدت ها بود كه دوسش داشتم . ولي دلم خواست يه خورده اذيتش كنم . نوشته هاش رو بوسيدم طوري كه جاي رژم روي كلمه ي عاشقتم موند. نامه رو گذاشتم تو كشوم و رفتم تا لباسايي رو كه دوخته بودم نشون پدرام بدم. ازشون خوشش اومد و گفت كه تا هفته ي ديگه آماده باشه .

اون روز كارمون خيلي زياد بود . خسته و كوفته رفتم تو اتاقم . مهرو با شادي اومد وگفت : پناه . شنيدي بچه ها مي خوان براي ويكند برن خارج شهر؟

- نه . حالا كجا ميرن؟

- جاش رو چي كار داري . مياي؟

- كيا ميان؟

- چه قدر سوال ميپرسي. خب معلومه همه. از پدرام گرفته تا هومن.

- نه نميام.

هومن به ديوار بغل در اتاقم تكيه داده بود و حرفامون رو شنيد . وقتي مهرو رفت بيرون اومد تو اتاق .

- ميشه يه خواهشي كنم ؟

- نه!

يه خورده عصباني شد و گفت : فقط خواستم بهت بگم كه بياي. همين.

اينو گفت و رفت . دلم نميومد اذيتش كنم . تصميم گرفتم كه برم.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

- مامان مامان . اين لباس بنفشم كجاست؟ مامان با توام.

نخير جواب نميداد . رفتم پايين . يهو خشكم زد . ا...اح....احسان اينجا چي كار ميكنه. احسان و آمريكا؟ مامان اومد جلو و گفت : پناه جون اين آقا احسانه. يادته كه. دوست بچگيات.

با سر تاييد كردم . رفتم جلو و دست دادم . مامانم گفت چه طوره بريد بيرون يه گشتي بزنيد. يادي از گذشته ها بكنيد . هان‌؟

به مامان نگاه كردم . مامان با اشاره گفت كه بايد برم . آماده شدم و رفتيم . احسان از كارش گفت. اين كه پنج ساله تو لوس آنجلس و براي خودش يه كاري دست و پا كرده و با اون زندگيش رو ميچرخونه . رفتار خيلي عادي داشتم . ناهار رو با هم بيرون خورديم . موقع برگشتن دم خونه وقتي داشتم از ماشين پياده مي شدم . هومنم داشت ميرفت خونشون كه منو با احسان ديد . با يه حالت نا اميدي منو نگاه كرد و رفت. اشك تو چشمام جمع شده بود . سريع رفتم خونه و تو اتاقم . نمي خواستم . نمي خواستم اين طور بشه . گوشيم رو برداشتم كه بهش

زنگ بزنم . گوشيش خاموش بود . گوشي رو پرت كردم رو ميز . اشكام نا خود آگاه روي صورتم جاري شد . با صداي در به خودم اومدم . سريع اشكام رو پاك كردم . در و باز كردم. مي ترسيدم احسان باشه. نه مامانم بود . مامان وقتي حالم رو ديد اومد كنارم رو تخت نشست.

- پناه چي شده ؟ احسان حرفي زده؟

- نه.

- من گفتم با هم بريد بيرون كه با اخلاق هم آشناشيد. و اگه از هم خوشتون اومد...

حرفش رو قطع كردم و گفتم:

مامان حرفشم  نزن. شما اصلا نظر منو نپرسيديد.

- مگه پاي كس ديگه اي درميونه؟

- آره.

- كي ؟

- هومن.

- هومن؟ هموني كه همسايه ي بغليمونه ديگه.

- آره. ولي هنوز بهش جواب ندادم .

- خب اين كه ناراحتي نداره.

- آخه مامان. الان اون منو با احسان ديد . ميدونم به چي فكر ميكنه. فكر مي كنه من به خاطر احسان هنوز بهش جوابي ندادم.

- بهش زنگ زدي؟

- آره. گوشيش خاموشه.

- صبر داشته باش. همه چي درست ميشه.

- پس احسان چي؟

- خودم بهش ميگم.

يه آهي كشيدم و رفتم بقيه ي لباسا رو بدوزم . دفترم رو باز كردم . دنبال سايز هومن گشتم . مي خواستم تمام وقتمو روي لباس اون بزارم. از ساعت پنج بعد از ظهر تا ده شب داشتم لباس هومن رو مي دوختم. عالي شده بود . تا حالا اين طوري تميز و متناسب ندوخته بودم.

...................................................................................................................

از زبون هومن:

داشتم از فروشگاه ميرفتم خونه . وقتي به خونه رسيدم . پناه رو با يه پسر ديدم . فهميدم كه دليل بي اعتنايياش چيه.

بغض گلوم رو گرفته بود . سرم رو انداختم پايين و رفتم تو خونه. خريدهارو روي ميز گذاشتم و مستقيم رفتم تو اتاق . درو بستم و پشت در گريه مي كردم . كامران كه متوجه شده بود . در اتاق رو زد . درو وا كردم و به ديوار تكيه دادم . كامران اومد تو.

- هومن چي شده ؟

- ديدي گفتم ميترسم . همين الان اون با يه پسره بيرون ديدم.

- تو از كجا مطمئني؟

- با چشماي خودم ديدم.

- شايد يه دوستي معموليه.

- نمي دونم. هيچي نميدونم.

منو بغل كرد. تو بغلش تا مي تونستم گريه كردم . از بس گريه كرده بودم سرم درد مي كرد . همش تو فكر پناه بودم كه خوابم برد.

................

صبح با زنگ پدرام از خواب بلند شدم.

- بله.

- خانم تنبل ميدوني ساعت چنده؟

- نه. حالا مگه چنده؟

- يازده!

از خواب پريدم.

- يازده؟

- بله. زود آماده شو . راستي يه وجه مشترك بين تو هومن. هر دو تون تا الان خواب بوديد. زود حاضر شو اونم با خودت بيار.

- ولي.

- ولي نداره.بدو بيا كه منتطرتونم.

- خيلي خب باشه.

حاضر شدم و يه صبحونه ي مختصري خوردم . ماشين رو از پاركينگ در آوردم و جلوي خونه پارك كردم . رفتم دم خونه كامران وهومن . زنگ درو زدم . كسي جواب نداد. دستم و گذاشتم رو زنگ و برنمي داشتم كه هومن در باز كرد. با موهاي ژوليده و يه تي شرت سفيد .

دستگيره رو ول كرد و رفت تو خونه. يه كلمه هم حرف نزد. بهش حق مي دادم . خيلي باهاش بد رفتار كردم. رفتم تو. هومن روي كاناپه نشسته بود و سرش رو بين دو دستاش گرفته بود.

رفتم نزديكتر .

- اِ.... اِ ... پدرام گفت بيام  دنبالت تا با هم بريم استوديو.

بلند شد روبه روم وايستاد. انقدر نزديك كه صداي نفس هاش رو ميشنيدم. سرم رو انداختم پايين  نمي تونستم تو چشماش نگاه كنم . بدون اين كه حرفي بزنه از كنارم رد شد و رفت بالا. كيفم رو گذاشتم رو ميز و رفتم تو آشپزخونه تا براش صبحونه درست كنم . داشتم نون رو از توستر در مياوردم كه اومد پايين.

- زحمت نكش. من ميل ندارم.

نگاش كردم. واقعا خوش تيپ شده بود . نون رو از توستر در آوردم.

- ببين . مي دونم الان تو چه فكري مي كني . باور كن .......

نذاشت حرفم رو تموم كنم و گفت:

- نمي خواد كارت رو توجيه كني . چرا از اول نگفتي پاي يكي در ميونه؟

- تو اصلا نميزاري من حرف بزنم.

- خب بگو.

- اگه منظورت احسانه نخير اون برنامه ي مامانم بود كه من بهش گفتم كه احسان رو نميخوام.

يهو برگشت و نگام كرد .

- خب ببخشيد اذيتت كردم .

اومد نزديك تر . چشمامون بهم گره خورده بود.

- تو چشمام نگاه كن و بگو كه راست مي گي.

- باور كن دوست دارم.

بدون اين كه بفهميم خيلي بهم نزديك شده بود. فكر كنم فاصلمون ميكروني بود . گونشو بوسيدم و گفتم .

- منو مي بخشي؟

- به يه شرط.

- چه شرطي؟

با يه حالت شيطنت آميزي در گوشم گفت‌: بايد يه بوس بدي.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

اون روز روز خوبي بود . همه  براي فردا برنامه ريزي مي كردند . كه چي بيارن و چي نيارن.

بالاخره فردا رسيد . همه تو خونه كامران و هومن جمع بودن كه از اونجا حركت كنيم. وسايلم رو تو كيفم گذاشتم و رفتم خونشون . واي كه چه قدر خونه شلوغ بود . هر كي از راه رسيده بود وسيله هاش رو همون طور وسط اتاق رها كرده بود . نمي دونستم كي درو وا كرده بود . چون پايين كه كسي نبود .  رفتم بالا . سرو صدايي از اتاق هومن ميومد رفتم تو اتاق .

كامران – سلام پناه خانم.

هومن – سلام خانمي.

من – سلام . اينجا چه خبره .همه جا شلوغه ؟

كامران – همه رفتن كه ذغال بخرن .

من – بيست نفر براي يه ذغال؟

هومن – فقط ذغالم نه. چيزاي ديگه هم مي خواستن بخرن . الان پيداشون ميشه.

كامران از رفت پايين تا وسايل رو جمع كنه .

– به خونوادت گفتي؟

– هان . آره گفتم . اوناهم موافقن. تو چي؟

– فقط به كامران.

– حالا كجا مي خوايم بريم؟

– يه جاي خوب . نزديك جنگل و رود. توي كلبه.

-  حالا كجا هست اين جاي رمانتيك؟

- خارج شهره . ميريم خودت ميبيني.

صداي زنگ در از پايين ميومد . با هم رفتيم پايين . حدود ساعت ده بود كه راه افتاديم .

................

صداي گنجشك ها ، قار قار كلاغ ها ، شرشر آب. نفس عميقي كشيدم و ريه هام رو پر از هواي تازه كردم . با بقيه ي بچه ها رفتيم توي ويلايي كه براي پدر مهرو بود . وسايلم رو توي يه اتاق گذاشتم . داشتم از اتاق مي رفتم بيرون كه محكم خوردم به سينه ي هومن.

- خانم خانما آسمون رو نگاه مي كرديد يا زمين رو؟

- هيچ كدوم . آخه ...........

- خيلي خب نمي خواد توضيح بدي . مياي بريم يه گشتي بزنيم؟

- آره بريم.

با هم از ويلا رفتيم بيرون و داخل جنگل شديم . هومن دستش رو گذاشت دور كمرم . همون طور با هم راه مي رفتيم كه نور شديدي به چشمم خورد . با هومن نزديك تر رفتيم . شاخه ها رو كنار زديم . واي چه جاي قشنگي بود . وسط يه عالمه درخت يه بركه ي كوچكي بود . كه  نور خورشيد رو كه از لابه لاي شاخه ها  بهش مي خورد رو منعكس مي كرد . جاي خيلي زيباي بود .

مدتي تو اونجا گشتيم وقتي خسته شديم كنار بركه دراز كشيديم . سرم و روي سينه ي هومن گذاشته بودم . انگار پرنده ها هم براي عشقمون آواز مي خوندند .

- پناه

- بله.

- مياي اسم هر دومون رو روي يه برگ بنويسم و تو آب بندازيم.

سنجاق سرم رو در آوردم و با اون اول اسم هامون رو روب يه برگ نوشتيم و توي آب انداختيم .

- هومن اگه اتفاقي افتاد و ما از هم جدا شديم قول بده كه اينجا روبا تموم خاطراتش يادت بمونه

دستش رو گذاشت رو لبهام و گفت : ديگه هيچ وقت از اين حرفا نزن .

به يك درخت رو به روي آب تكيه داديم . تو عالم خودمون غرق بوديم كه گوشي هومن زنگ خورد .

- الو كامران. الان ميايم . خيلي خب باشه . گفتم الان ميايم ديگه.  بلند شو بريم. كم كم داره هوا تاريك ميشه .

دست هم رو گرفتيم و رفتيم . بقيه داشتن شام رو حاضر مي كردن . هومنم رفت كمك كامران اينا تا جو جه ها رو سيخ كنند . ميز شام رو چينديم . شام خيلي خوبي بود . بعد شام پسرا رو زور كرديم كه اونا بايد ظرفارو بشورن . انقدر غر زديم و دليل و بهونه آورديم كه قبول كردن

بعد شام دور بيرون يه آتيش درست كرديم و دورش جمع شديم . هومن گيتار به دست اومد كنارم نشست و شروع كرد به زدن . بقيه هم اومدن و دور آتيش نشستن . بعد همگي شروع كردن به خوندن دوست دارم خيلي زياد .

.......................

يه دشت ، يه درخت ، تنهايي ،فردي اونجا وايستاده بود. نزديكتر شدم . صورتش مثل گچ سفيد و زير چمشاش و رنگ لباش بنفش كبود بود . ترس برم داشت . اين.....اين.... اين خود منم.

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هفتم خرداد 1389ساعت 23:15  توسط ستاره  | 

کاش نمی فهمیدم

 (قسمت چهارم)

سه ماه بعد :

- الو پناه سلام. كجايي تو؟

- سلام. كنار دريام.

- باشه همونجا باش تا من بيام.

- باشه.

روي شنها نشستم و دفترم رو درآوردم:

دريا با دستهايش دوباره به دامن ساحل مي افتد، اما ساحل دستهاي او را نمي گيرد. دريا دوباره با فرياد دستش را دراز مي كند و باز ساحل دستش را نمي گيرد . درياي عاشق با معشوقش قهر مي كند. اين كار هر روز آنهاست. آسمان آبي خود را در دل آيينه اي دريا مي بيند. ولي دريا نمي داند كه آسمان عاشق اوست. آسمان در شبهاي سرد و تاريك با ستاره هاي پرنور در خلوت و تنهايي به دوري دريا مي گريد . او با طلوع خورشيد سوزان مي شود. فرياد مي زند:

آه باران من سراپاي وجودم آتش است. پس بزن باران، بزن شايد تو خاموشم كني. شايد تو از غم دوري دريا كم كني.

باد سخنان آسمان را شنيد. به سرعت وزيد و به ابر ها خبر داد كه آسمان دوباره دلش گرفته ، پس بياييد ابرها. ابرها با حرفهاي باد به تكاپو مي افتند. هر كس مي خواهد به آسمان دلداري دهد . در اين بين، ميان ابرها دعوا مي شود. آسمان گريان بيشتر مي گريد .و اشكهاي پر از عشق او به صورت دريا مي خورند . دريا كه دلش از ساحل خون است، به موج هايش دستور كشتن ساحل را مي دهد. آنها هم اطاعت مي كنند و با قدرت به تن ساحل مي كوبند. ساحل تنها، توانايي مقابله با دريا را ندارد، پس به زير موج هايش فرو مي رود. باد به دعواي ابرها پايان مي بخشد. آسمان ديگر گريه نمي كند و دريا هم خوابيده ، اما درميان همه ي آنها اين ساحل است كه گريان مانده. هنوز بدنش از تازيانه هاي دريا درد مي كند . با چشماني شني به ماه مي نگرد. آه به راستي كه او عاشق ماه است . عاشقي دل خسته از دريا. او شبها ، هنگامي كه دريا خفته و آسمان چشم بر هم گذارده ، با ماه به نجوا مي پردازد. ساحل تمام اتفاقات روز را براي ماه تعريف مي كند . ماه با شنيدن حرف هاي او مي خواهد گريه كند، اما چشمي ندارد كه براي او اشك بريزد. روزها همين طور پي هم مي رفتند و اين عشق بي ريا و صاف ساحل و ماه بود كه جاودانه ماند!

- سينيوريتا چي ميخونيد ؟

برگشتم ديدم هومنه . پريدم تو بغلش و گونشو بوسيدم . با هم رفتيم رستوراني كه نزديك ساحل بود . با خوندن اون مطلب نظرم راجع به ساحل و دريا عوض شد . همه ميگن كه بين ساحل و دريا عشق وجود داره . اما نميدونن كه ساحل فقط ماه رو دوست داره چون ماه اون رو نميزنه.

- هومن حالا اين تورتون چه قدر طول مي كشه؟

- تقريبا يه ماه.

- من تو اين يه ماه چي كار كنم؟

- خب بهت زنگ ميزنم . تا از دلتنگي دربياي.

- قبول . ولي بايد قول بدي هرشب زنگ بزنيا.

- چشم. قول ميدم.

- راستي اين دفترم با خودت ببر.

- چي هست؟

- بگير بخون متوجه ميشي.

بعد اون مطلب راجع به دريا و ساحل كه اسمش عشق دريايي بود رو دادم بخونه.

.

.

.

.

.

.

شب پرواز:

نمي تونستم از هومن جدا شم. دلم خيلي براش تنگ مي شد . ولي نمي تونستم باهاشون برم . خودم تو ال اي كار داشتم. داشت گريم مي گرفت . براي آخرين بار بغلش كردم. از پشت شيشه نگاش مي كردم. دلم واقعا براش تنگ مي شد. يه  دلهره ي خاصي داشتم. سوار ماشين شدم و رفتم. يه آهنگ گذاشتم. خيلي قشنگ و ملايم بود.

شب از مهتاب سر ميره تمام ماه تو آبه

شبيه عكس يك روياست تو خوابيدي جهان خوابه

زمين دور تو مي گرده جهان ديت تو افتاده

تماشا كن سكوت تو عجب عمقي به شب داده

تو خواب انگار طرحي از گل و مهتاب و لبخندي

شب از جايي شروع ميشه كه تو چشماتو ميبندي

تو را آغوش مي گيرم تنم سرريز رويا شه

جهان قدر يه لالايي توي آغوش من جاشه

تو را آغوش مي كيرم هوا تاريك تر ميشه

خدا از دست هاي تو به من نزديكتر ميشه

تمام خونه پر ميشه از اين تصوير رويايي

تماشا كن تماشا كن چه بي رحمانه زيبايي

رفتم سمت فروشگاه تا كمي خرت وپرت براي خونه بخرم. ميوه ، شير، برشتوك و....

وقتي داشتم از فروشگاه بيرون ميومدم يه ماشيني كه رانندش يه زن بود منو متوجه خودش كرد. شبيه زني بود كه تو خواب ميديدم . همين طور داشتم نگاش مي كردم كه يهو ماشين خورد بهم و همه جا تاريك شد.

.....................

يه درباز شد. از اون طرف نور شديدي ميومد كه چشمام رو اذيت مي كرد. رفتم جلو به طرف اون در. نزديك و نزديك تر. پامو گذاشتم بيرون در يهو زير پام خالي شد و بين همون دشت رها شدم. محكم خوردم زمين. كمرم درد مي كرد. اون زن به من نزديك و نزديك تر مي شد . اشكام  ناخودآگاه مي ريختند و چهره ي اون زن تو باران دو آسمونم مي دويد. نزديك گوشم گفت:

خواهش....ميكنم......نجاتم بده.

يه دفعه يه سايه اي ديد و سريع رفت. در همون حال غش كردم و ديگه هيچي نفهميدم.

.................................

- هومن بيا ديگه. مردم منتظرن.

- الان ميام.

چرا جواب نميده. خيلي نگرانشم. خودش گفت هر شب بهش زنگ بزنم. نكنه اتفاقي افتاده. نه شايد گوشيش رو جايي جا گذاشته. با همين افكار رفتم رو سن. فقط دوست داشتم سريع كنسرت تموم شه. موقعي كه داشتيم آهنگ بگو رو مي خونديم ياد پناه افتادم. همون طور مي خوندم و همراه آهنگ اشك مي ريختم. كامران انگار متوجه من شده بود . با بچه ها هماهنگ كرد كه بعد از اون آهنگ يه آهنگ شاد بزننو همين كار رو هم كردند.

تور داشت تموم ميشد و من هيچ خبري از پناه نداشتم . شبا بعد كنسرت تو هتل يه گوشه ميشستم و مدام شماره ي پناه رو مي گرفتم. ولي جواب نميداد.

- داداش گلم چش شده؟

- كامران ازوقتي تورشروع شده پناه اصلا جواب تلفن هامو نميده.نكنه چيزيش شده

- نميدونم. به خونشون زنگ زدي؟

زدم به سرم.- واي كه من چه قدر خنگم. الان زنگ ميزنم.

يه بوق. دوبوق. سه بوق. مادر پناه گوشي رو برداشت.

- سلام . فريبا خانم.

- سلام پسرم خوبي.

- ممنون. پناه هست؟

- هوم... پناه. نه خونه نيست.

- نمي دونيد كجاست؟

- نه گفت ميره بيرون و مياد.

- ميشه وقتي اومد بهش بگيد  يه زنگ بزنه.آخه هرچي زنگ ميزنم جواب نميده.

- باشه حتما بهش ميگم.

- خيلي ممنون خداحافظ.

- خداحافظ.

قطع كردم و رو به كامران كردم.

- يه جوري حرف ميزد . انگار داشت يه چيزي رو ازم  پنهون مي كرد.

- نگران نباش چيزي نشده. فردا برميگرديم خودت ميفهمي.

با سر حرفش رو تاييد كردم.

موقع خواب ياد دفتري كه پناه بهم داده بود افتادم. اونو بر داشتم و از اتاق رفتم بيرون. تو محوطه ي باز هتل نشستم و شروع كردم به خوندن.

«من در اين كلبه خوشم

تو در آن اوج كه هستي خوش باش

من به ياد تو خوشم

تو به ياد هر كه هستي خوش باش»

دفتر و بستم و تو اون هواي باروني يه نفس عميق كشيدم. تا نزديكاي صبح بود كه داشتم اون دفتر رو مي خوندم.

حتي تو هواپيما هم جمله هاش رو زمزمه مي كردم.

«در پس درهاي شيشه اي روياها، در مرداب بي ته آيينه ها، هر جا كه من گوشه اي از خودم را مرده بودم، يك نيلوفر روييده بود.»

دلم براي پناه يه ذره شده بود. وقتي رسيديم ال اي. اول رفتم دم خونه ي پناه. انگار كسي خونه نبود. تصميم گرفتم چند ساعت بعد برم.

رفتم خونه، يه دوش گرفتمو خوابيدم. وقتي بيدار شدم. شب شده بود. به بدنم يه كش و قوسي دادم. از پنجره نگاه كردم ديدم چراغ هاي خونشون روشنه. لباسام رو عوض كردم و رفتم.

زنگ در و زدم . پدرش درو باز كرد .

- سلام . پناه هست؟

با يه بغضي گفت نه.

- كجاست؟ خيلي نگرانشم. توي اين مدت اصلا جواب تلفنامو و نداده.

- اگر مي خواستم نمي تونست بده.

- منظورتون چيه؟

- بياين تو تا براتون توضيح بدم.

تمام تنم يخ كرده بود . نمي تونستم راه برم. به سختي رفتم تو.

- خب ميشه بگين چي شده؟

- باشه.... روزي كه پناه داشت از فرودگاه بر ميگشت خونه، براي خريد ميره فروشگاه.... وقتي داشت از خيابون رد ميشده....

با يه حالت نگران نگاش ميكردم.

- .... يه ماشين....يه ماشين بهش زد

با اين حرف انگار يه سطل آب يخ رو سرم ريختن.

- اَ...اَ .... الان چي حالش خوبه؟ كجاست؟

پدرش با يه حالت غمناكي گفت : از اون وقت تا حالا تو كماست و هنوز به هوش نيومده.

اشك تو چشمام جمع شده بود . زنگ زدم به كامران و همه چي رو براش توضيح دادم و گفتم كه ميرم بيمارستان.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

داخل بيمارستان:

مادر پناه درسا روكه خوابش برده بود بغل گرفته بود . يه دختر جوون هم كنار ديوار تكيه داده بود و چشمش به آي سي يو بود. رفتم نزديك تر. بغض گلومو گرفته بود. از فريبا خانم حال پناه رو پرسيدم و با سرش جواب منفي داد. از پرستار بخش خواهش كردم كه اجازه بده برم تو . اونم قبول كرد و رفتم پيش پناه.

كنار تختش نشستم و دستاي سردش رو گفتم. اشكام بي اختيار ميريختن.

- خانم من. پناه زندگيم . بلند شو. مگه دلت باسه من تنگ نميشه. بي وفا مگه نگفتي اگه يه روز منو نبيني ديوونه ميشي. حالا كه اومدم نمياي به استقبالم.پناه خواهش ميكنم بلند شو يه بار ديگه بغلم كن. خدايا پناه منو بهم برگردون . مگه تو اوني نبودي كه نوشتي "پناهم بده. تنها مرز آشنا! پناهم بده" بلند شو . باور كن من پناهت ميدم . باسه رسيدن به تو تموم درهاي شيشه اي روياها رو مي شكنم.

پناهم خانمي دل منو نشكن تو رو خدا بيدار شو باور كن اگه بري تنها ميشم و بي تو ميميرم.

اشكام همين طور روي صورتم سرسره بازي ميكردند. دستاي پناه رو به صورت خيسم زدم.

پرستار اومد تو و گفت كه بايد برم بيرون. نمي تونستم پناهم رو رها كنم اما چاره چي بود. دكترا هيچ اميدي بهش نداشتن.

تو راهرو نشسته بودم و سرم رو بين دوتا دستام گرفته بودم. كامرانم مدام زنگ ميزد اول جوابش رو نميدادم ولي دلم نميومد دل نگرونش بزارم. جواب دادم.

- بله كامران.

- خوبي؟ پناه چه طوره؟

- كامران براش دعا كن. فقط دعا كن.

گريم گرفت نمي تونستم حرف بزنم. كامران آدرس بيمارستان رو ازم گرفت و اومد. همون دختر جووني كه وقتي اومدم ديدم اومد طرفم.

- واقعا متاسفم.

- تاسف چه فايده اي داره.

- باور كنيد از قصد نزدم خودش يهو اومد وسط خيابون.

سرم رو انداختم پايين و هيچي نگفتم. ياد اولين باري كه ديدمش افتادم . وسط خيابون.ياد شيريني لباش. لجبازي هاش. لوس كردناش. پناه از پيشم نرو. چشمام رو بستم. مدت كوتاهي خوابم برد. وقتي بيدار شدم. همه جا شلوغ بود . پرستارا مدام مي رفتن و ميومدن. چندتا دكتر بدو بدو رفتن تو آي سي يو . ترس برم داشت. سريع بلند شدم و رفتم تا از پشت شيشه ببينم چه خبره. همه دور پناه جمع شده بودن. نمي دونستم چي شده. دلم هزار تا راه مي رفت. يه دفعه دكترا دست از كار كشيدن . دستگاه ها رو خاموش كردن. تمام لوله هايي كه به پناه وصل بود و ازش جدا كردن و از اتاق بيرون اومدن. اشك مدام جلوي ديدم رو مي گرفت. اه اشكهاي مزاحم  من مي خوام پناهمو ببينم. پناهمو. دكترش از اتاق اومد بيرون. رفتم پيشش. با سر جواب منفي داد. سر جام رو دوتا زانوم روي زمين افتادم و گريه مي كردم. نه پناه من زندس. اون به من قول داده بود. نه. بلند شدم و بدو بدو رفتم تو اتاق. كسي جلومو نگرفت. رفتم تو. تن يخش رو در آغوش گرفتم . صورت سردش رو مي بوسيدم و گريه مي كردم. پناه پاشو . منو تنها نزار. بي معرفت بهت ميگم پاشو. پناه من بدون تو ميميرم. پاشو ديگه.  جون هومن پاشو. پناه ..............

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

كامران همش نگران من بود. وقتي تو مراسم ختم پناه شركت كردم همش به يك جا خيره بودم . وقتي همه رفتن. فقط من بودم و قبر پناه. ساعتها اونجا نشسته بودم و باهاش در و دل مي كردم.

- پناه ديروز رفتم حلقه ديدم . اومدم امروز ببرمت تا تو هم ببيني اگه خوشت اومد بخريم. اصلا اگه دوست داشي ميريم لباس عروس ميبينيم هان. چرا جواب نميدي هان. نكنه داري باز ناز ميكني. مثل اون موقعي كه مي خواستي بهم بله بگي.

شاخه گلي كه تو دستم بود رو پرپر مي كردم. همون دختري كه به پناه زده بود اومد و روبه روي من نشست.

- مي دونم از دست دادن عزيز ترين كس يعني چي. من از بچگي تو پرورشگاه بزرگ شدم . تا پنج سال پيش هم با يه خانم پيري كه مثل مادرم بود زندگي مي كردم ولي خب اونم منو تنهام گذاشت.

- چرا اومديد اينجا؟

- اومدم از شما خواهش كنم رضايت بدين.

- چراازخونواده ي پناه رضايت نميگيرين؟ من كه هنوز باهاش ازدواج نكرده بودم

- پيش اونا رفتم ولي اونا ميگن. راضي اند اگر شما راضي باشين. آقا باور كنيد من مقصر نيستم.

- من رضايت ميدم.

- واقعا. خيلي ممنون.اصلا نمي دونم چه طور ازتون تشكر كنم.ولي حاضرم ديه بدم

- لازم نيست. چون ديگه پناه بر نميگرده.

- واقعا متاسفم...اين كارت منه اگه مشكلي پيش اومد. خوشحال ميشم بهتون كمك كنم. اين حداقل كاريه كه مي تونم بكنم.

كارت و ازش گرفتم و رفت. اونو تو جيبم گذاشتم و دوباره به قبر پناه جايي كه اون آروم گرفته بود خيره شدم. سرم و روي سنگ گذاشتم و گريه ميكردم. اصلا زمان برام مهم نبود.

- هومن داداشي پاشو قربونت برم.همين طور اينجا بموني مريض ميشيا.پاشو.

سرم رو بلند كردم. چشام قرمز قرمز بود.به زور كامران بلند شدم و سوار ماشين شديم. توراه سرم رو به شيشه تكيه داده بودم و به خاطراتي كه با پناه داشتم فكر مي كردم. چه قدر زود گذشت. فقط چهار ماه باهام بود.ياد اون روزايي كه سر به سرش ميزاشتم. ياد اون روزي كه با يه سوسك دنبالش افتاده بودم واي دورتا دور خونه دنبال هم ميدويديم. چه قدرجيغ ميكشيد آخر سر يه جا گيرش انداختم سوسك رو جلو صورتش گرفتم وفتي ديد صورتش بريون شده بود فكر ميكرد سوسك واقعي حالا من بدو پناهم پشت من بدو. يه لبخند خشك و خالي با ياد آوري اون روزا رو صورتم نقش بست. قرار بود دو ماه ديگه ازدواج كنيم. هميشه براي اون روز لحظه شماري مي كرديم. ولي اون...اون منو تنها گذاشت. بي من رفت. اون بهم قول داده بود تا آخر عمر پيشم ميمونه. اشك از گوشه چشمم رو صورتم ميريخت. كامرانم هيچي نمي گفت و ساكت بود.

 رفتم تو اتاقم. حولم رو برداشتم تا برم يه دوش بگيرم. حتي زير دوشم گريه ها امانم نميداد. سريع لباسام رو عوض كردم. داشتم دگمه هاي لباسم رو ميبستم كه ياد لباسي افتادم كه پناه برام دوخته بود. لباس و تو آغوشم گرفته بودمو بوش ميكردم. شب بدون اين كه شام بخورم خوابيدم. موقع خواب لباس رو تو بغلم گرفتم. احساس مي كردم كه پناه پيشمه. چشمام رو بستم و گفتم اگه چشمام رو باز كنم حتما پناه رو ميبينم ولي نه...نبود.

..................

با نور خورشيد كه چشمام رو اذيت مي كرد بيدار شدم . بعد از صبحونه نمي دونستم چي كار كنم. همش دور و برم و نگاه مي كردم كه چشمم به دفتر پناه افتاد.

تقريبا وسطاي دفتر بودم. بعد از شعر همراه يه متني رو نوشته بود همراه با يه نقاشي بعد از اون دفتر خالي بود. شروع كردم به خوندن مطلب در مورد يكي از خواب هاش بود. اين جوري نوشته بود:

يه دشت ، يه درخت ، تنهايي ،فردي اونجا وايستاده بود. نزديكتر شدم . صورتش مثل گچ سفيد و زير چمشاش و رنگ لباش بنفش كبود بود . ترس برم داشت .

خيلي شبيه من بود. ازم كمك مي خواست. كه از خواب پريدم. چهرش هنوز جلوي چشمم بود. بيشتر به چهرش خيره شدم در اولين نگاه شبيه من بود اما وقتي دقت كردم ديدم نه شبيه من نيست شبيه چيزي هست كه كشيدم"

عكس يه دختر رو پايين دفترش كشيده بود به عكس نگاه كردم برام خيلي آشنا بود ولي نمي دونم كه اونو رو كجا ديده بودم. فكرم درگير اون عكس و خواب شده بود. همش به اون عكس فكر ميكردم به اينكه من اون شخص رو كجا ديدم ولي يادم نميومد.

- هومن اگر لباس كثيف داري بده ميخوام ماشين رو روشن كنم.

- هان الان ميارم.

جيباي كتم رو خالي كردم و بهش دادم. چشمم به كارت دختره افتاد. برش داشتم. طراح لباس بود مثل پناه. اسمش همتا بود. يه دفعه طوري كه انگار برق گرفتتم پريدم. واي اين خودشه. عكسي كه پناه كشيده بود خود اين دخترس واي خداي من باورم نميشه. گوشيم رو درآوردم و بهش زنگ زدم.

- الو سلام. بفرماييد.

- سلام من هومن هستم.

- سلام ببخشيد نشناختمتون.

- خواهش ميكنم. ميشه ببينمتون.

- البته. كجا بيام.

- خب نزديك ساحل يه رستوران ايروني هستش.اونجا منتظرم.

- باشه ولي ساعت چند؟

- ميشه همين الان بياين؟

- البته.

- پس من منتظرم. خداحافظ.

- خداحافظ

تو سرم پر سوال بود چرا پناه مرد؟ چرا اون خوابو ديد؟ چرا همين دختررو تو خواب ديد؟ منظور اون از كمك خواستن چي بود؟ واي داشتم ديوونه ميشدم. سوييچ ماشين  و دفتر پناهو برداشتم و با عجله رفتم پايين.

- كجا؟

- برگشتم بهت ميگم.

- هومن به جون مامان اگر بري سر خاك خودت ميدوني.

- نه اونجا نميرم. يه جاي ديگه كار دارم.

- باشه دير نكنيا.

- باشه زود برميگردم.

سريع سوار ماشين شدم و رفتم . داخل رستوران شدم. هنوز نيومده بود رفتم سر ميزي كه كنار شيشه بود و ميتونستم دريا رو ببنم. يه مدتي به دريا خيره بودم كه همتا اومد.

- سلام.

- سلام ببخشيد دير كردم

- خواهش ميكنم. بفرماييد.

- خب با من چي كار داشتين؟

دفتر رو باز كردم و عكس رو بهش نشون دادم.

- اين كه منم.

- بله شماييد.

- خب حالا چي شده؟

- لطفا متن بالاش رو بخونيد متوجه ميشيد.

شروع كرد به خوندن. دستاش ميلرزيد. دفترو روميز گذاشت و بهم نگاه كرد.

- من...من دقيقا همين خواب رو ديدم ولي تو خواب من كسي به طرفم نيومد. تو اونجا تنها بودم و فرياد ميزدم .

- واقعا؟

- بله. ولي منظور اين خوابا رو نميدونم.

- من كه گيج شدم تا حالا نشنيده بودم دونفر عين هم خواب ببنن. شما دليل كمك خواستنتون رو نمي دونيد؟

- كمك؟نه نمي دونم.

- پس شما هم نمي دونيد.

- شما مطئن هستيد كه پناه خانم اين خواب رو ديده بودن؟

- آره چون اون دفتر شخصي پناهه كه قبل از تصادفش به من داده بود.

- خيلي عجيبه.

- بله واقعا به هر حال ببخشيد مزاحمتون شدم

- خواهش مي كنم شما هيچ وقت مزاحم نيستيد. فقط من بايد برم جايي كار دارم

- البته بفرمائيد

- خداحافظ

- خدانگهدار

.......

در و آهسته بستم كه كامران بيدار نشه پاورچين پاورچين داشتم ميرفتم تو اتاقم كه صدام كرد. يه نفسي كشيدم و رفتم تو اتاقش.

- هنوز نخوابيدي؟

- ميبيني كه نه.

- خب الان بگير بخواب

- كجا رفته بودي؟

- كنار دريا

- كنار دريا براي چي؟

بعد همه چي رو باسش تعريف كردم. داشت از تعجب شاخ در مي آورد . حقم داشت باورنكردني بود.

- خب حالا چرا دير اومدي؟

- داشتم تو خيابونا باسه خودم ميگشتم.

- مگه قرار نشد ديگه گريه نكني؟

اصلا حواسم نبود كه چشمام از گريه كردن قرمز شده با دستام چشمام رو ماليدم.

- نه بابا گرد و غبار رفته تو چشمم باسه همين.

- بلدم نيستي دروغ بگي. داداش گلم انقدر خودت رو عذاب نده.

- كامران من بدون اون چي كار كنم؟

- زندگي كن.

- زندگي بدون اون برام معنايي نداره

- تو نبايد خودت رو ببازي

- گفتنش باسه تو راحته چون كسي رو نداري كه از دستش بدي

- تو از كجا ميدوني ؟ شايد داشته باشم.

- حالا اين مادمازل كي هست؟

- تو نميشناسيش. تازه آشنا شديم

.

.

.

.

.

.

(قسمت پنجم)

- قضيه داره جالب ميشه خب ميگفتي

- مزه نريز برو بخواب

- جون من بگو كيه؟

- خب چي بگم؟

- وا يه چيز بگو ديگه. چه جوريه؟ خوشگله بي ريخته مثل خودت.

يهو بالش پرت كرد طرفم.

- من زشتم يا تو

- خب معلومه تو

- خيلي رو داري

- رو نداشتم كه داداش تو يكي نميشدم

- ولي همه ميگن من از تو خوشگل ترم

- اوه اوه آقا رو حتما اشتباه شنيدي

- نخيرم خيلي خوب شنيدم

- بحث و عوض ميكني

- چيه كم آوردي

- نخيرم حالا بگو كيه ديگه؟ مردم از كنجكاوي

- خب بزار از اول برات توضيح بدم.

خودم و جمع و جور كردم و بالش رو گذاشتم زير دستم و نشستم تا داستان عشق اونو بشنوم.

- يادته يه بار با هم جمع شديم رفتيم خارج از شهر.

- آره اون موقع هنوز پناهم بود

- هومن اگه ميخواي شروع كني نميگم

- نه نه بگو

- خب اون موقعي شما با هم رفتين تو جنگل  بعد مدتي اومدم دنبالتون ولي پيداتون نكردم همون موقع صداي يه گريه شنيدم دنبال صدا رفتم ديدم يه دختر كنار رودخونه نشسته و داره گريه ميكنه . نزديك تر رفتم كنارش نشستم و دليل گريه هاش رو پرسيدم يه لحظه بهم نگاه كرد واقعا چشماش خيره كننده بود . تو چشماش پر اشك بود وقتي من وديد جوابي نداد و دوباره تو خودش رفت و گريه كرد ولي با صداي آروم تري . گفتم خانم ميتونم كمكتون كنم؟ اون گفت: بهترين دوستم بهم خيانت كرد اون نامزد منو خام كرد نامزدم باهام قطع رابطه كرده و از اين جور چيزا گفت بعد به طور غير منتظره اي اومد تو بغلم اصلا چنين انتظاري نداشتم ولي معلوم بود خيلي تنهاست يه خورده دلداريش دادم و ازش خواستم تا بياد با ما شام بخوره اول قبول نكرد ولي با اصرار من اومد.

- پس چرا من نديدمش

- ديدي ولي توجهي نكردي چون شما حواست جاي ديگه اي بود.

- خب اسمش چيه؟

- باران.

- باران. حتما تو هم آسموني

- بي جنبه اگه ديگه بهت چيزي گفتم

خودم براش لوس كردم و گفتم : آخه دلت مياد

- معلومه كه نه

سرم و رو پاهاش گذاشتم و خوشحال بودم خوشحال از اينكه بالاخره اونم داره سرو سامون ميگيره ولي من . نه يا پناه يا هيچكس. اين حرف هميشگي من بود و بهش عمل ميكردم. دو سه روز بيشتر نبود كه پناه از پيشم رفته بود. اين دو سه روز برام مثل سالها گذشت . دلم براش تنگ شده هنوز باورم نميشه كه اونو از دست دادم. قطره اشكي از گوشه ي چشمام چكيد و روي پاي كامران ريخت.

- هومن

- بله

- چرا انقدر گريه ميكني؟ باور كن با هر قطره ي اشكت من عذاب ميكشم نميتونم ببينم داداش كوچولوم هموني كه هميشه خونه از خنده هاش پر بود حالا داره ذره ذره آب ميشه.

- دست خودم نيست. كامران

اينو گفتم و رفتم تو بغلش و هق هق گريه ميكردم. دستش رو گذاشت پشتم و نوازشم ميكرد . بالاخره دست از گريه كردن كشيدم.

- آروم شدي؟

- آره.

- خب برو بخواب كه فردا خيلي كار داريم

- باشه شب بخير.

رفتم تو اتاقم. سرم به شدت درد ميكرد كتم و در آوردم و رو صندلي انداختم. حوصله لباس عوض كردن نداشتم با همون لباسا خوابيدم.

...........

- پناه تو همتا رو ميشناسي؟

- آره دختر خيلي خوبيه.

- چرا ازت كمك خواست؟

- كمك؟ آخه اون..........

با صداي زنگ از خواب پريدم اه آخه اون چي؟ گوشي رو جواب دادم . مثل هميشه پدرام بود.

- بله

- اولا سلام دوما زنگ زدم كه مثل هميشه خواب نموني.

- سلام نميشد زنگ نزني خودم ميومدم ديگه

- آخه نه كه تو رو ميشناسم باسه همين زنگ زدم.

- خيلي خب زنگت رو زدي حالا ميشه بريم آماده شيم بيايم.

- البته خداحافظ

- خداحافظ.

گوشي رو قطع كردم پرتش كردم رو تخت. مزاحم.

لباسا و حوله ام رو برداشتم تا يه دوش بگيرم. سريع لباس و كتم رو پوشيدم و رفتم پايين. كامران زود تر از من بلند شده بود و صبحانه ر و آماده كرده بود.

خيلي گشنم بود. رفتم تو آشپز خونه و پشت ميز نشستم.

- صبح بخير. صحر خيز شدي

- نه بابا پدرام بيدارم كرد.

- ميگم آخه از تو بعيده

يه خنده كوچيكي كردم. صبحونه رو خورديم. بعد از صبحونه ميز و جمع كردم تا كامران حاضر بشه كه بريم. خيلي طولش ميداد. بلاخره خرامان خرامان اومد پايين.

- به پا ندزدنت

- كه چي؟

- خوبه تو دختر نشدي كه انقدر طولش ميدي بدبخت باران.

چشماش رو ريز كرد و همون طور بهم نگاه ميكرد .

- واي مامان جون كمكم كن يه غول سه چشم افتاده به جونم.

- وايستا ببينم حالا من غول سه چشمم هان وايستا.

تو خونه همون طور دنبال هم ميدويديم كه ديگه خسته شديم و رو مبل ها افتاديم.

همون طور كه نفس نفس ميزد تيكه تيكه گفت: خب...ديگه...بسته..بلند شو بريم.....كه الان پدرام... هردومون رو ... باهم ميكشه.. پاشو.

سوييچ ماشين و برداشتم و با هم رفتيم بيرون. پدر پناه همراه درسا هم داشتند ميرفتن مهد كودك. سرم و پايين انداختم و سوار ماشين شدم دوست داشتم خودم رانندگي كنم.

تو ماشين هر دومون ساكت بوديم. از سكوت بدم ميومد . به كامران نگاه كردم تو روياهاي خودش بود.

- كامران نگفتي كه بعد از اون روز چه طور باهم رابطه داشتين؟

- چي؟

- منظورم اينه كه چه طور صميمي شدين

- آهان. همون شب بهش شمارمو دادم و گفتم اگه كمك خواست من هستم. فرداش زنگ زد و گفت كه سريع برم پيشش

- رفتي؟

- آره. ولي خوب شد زود رسيدم. داشت خودكشي ميكرد.

- خودكشي؟

- آره. اگر زود تر نرسيده بودم همين كار رو هم ميكرد. ولي جلوشو گرفتم. گفت كه از زندگي خسته شده .معلوم بود خيلي نامزدش رو دوست داره ولي اون بهش خيانت كرده. خلاصه همين طوري شد كه دوستاي صميمي شديم. هميشه درو دلاش رو مياد به من ميگه.خيلي دوس داشتنيه

با خنده گفتم: كه اين طور.

- نه باور كن مثل كتي دوسش دارم. اون خيلي تنهاست.

- بابا تسليم مگه من چي گفتم؟

يه خنده اي كرد و سرش رو تكون داد. دوباره رفت تو فكر.

- دوسش داري؟

- چه قدر سوال ميكني.

- خب دوست دارم بدونم.

- منظور؟

- پس دوسش داري.

-  آره ولي هنوز بهش نگفتم.

- يه توصيه مثل من سريع بهش نگو

- ممنون از توصيتون آقا.

كامران رو دم در استوديو پياده كردم و خودمم ماشين رو بردم تو پاركينگ. داشتم پياده ميشدم كه چشمم به يه پسر افتاد. خيلي برام آشنا بود. اومد جلو.

- سلام آقاي جعفري بهتون تسليت ميگم.

- ممنون شما؟

- ببخشيد خودم رو معرفي نكردم من احسانم پناه ازشما برام خيلي تعريف كرده بود

- بله يادم اومد شما همون دوست بچگي هاي پناه هستيد.

- بله. واقعا با شنيدن اون خبر خيلي ناراحت شدم واقعا متاسفم.

- خيلي ممنون

-  واي ببخشيد وقتتون هم گرفتم پدرام گفت كه با شما كار داره

- مگه شما پدرام رو ميشناسيد؟

- چرا كه نه اون پسر عمومه

- واقعا؟

- بله. فعلا من بايد برم جايي كار دارم ولي سر فرصت حتما خدمت ميرسم فعلا خداحافظ

- خداحافظ

همه چي تو هم رفته بود. اصلا باورم نميشد. سوار آسانسور شدم و طبقه ي چهارم رو زدم. تو سالن شلوغ بود همه شاد بودن . هر كس مشغول يه كاري بود. كامران اومد جلو دستش رو گذاشت پشتم.

- بدو بريم كه الان پدرام پوست هردومون رو ميكنه.

- چرا؟

- چه ميدونم. خودت ميشناسيش كه به هر بهانه ي بي خودي غر ميزنه.

با هم خنديديم و رفتيم تو اتاق پدرام.

- به به آقايون تشريف آوردن.

دوتايي ابروهامون رو بالا انداختيم و نشستيم.

- غر نزن كه سر موقع رسيديم.

- شوخي كردم . امروز بايد آهنگ جديدتون رو تمرين كنيد.

- آهنگش رو يا رقصش رو؟

- رقصش .

- خيلي خب ما ميريم سالن تو هم بيا

دوتايي با هم رفتيم تو سالن. يه تيشرت سفيد و با يه شلوار راحت تر پوشيدم كه  بتونم برقصم. بعد رفتم تو سالن. همه جمع بودن دنبال الن ميگشتم ولي نبود.

- كامران الن نيست

- آره طفلي سرما خورده نيومده

بدون الن حوصله ي تمرين نداشتم. بهترين دوستم بود. خودم اونو آوردم تو گروه.

منتظر بودم تا آهنگ رو بزارن تا شروع كنيم. پدرام آهنگ رو گذاشت و شروع كرديم به تمرين بعد تمرين از فرط خستگي وسط سالن دراز كشيدم . كامرانم اومد بغلم نشست.

- هومن آب نمي خوري؟

- نه مرسي

- راستي امروز باران رو دعوت كردم خونمون.

سريع بلند شدم و با شيطنت گفتم: تو هم آره؟

- چي فكر كردي فكر ميكني من مثل خودتم.

- مگه من چمه؟

- بگو چت نيست.

- خيلي خوب بابا حالا كي مياد؟

- ساعت7

- بعد چه جوري ميخواي پذيرايي كني؟

- منظورت چه چه جوري؟ معلومه مثل آدم.

- با چي؟

- خب با ميوه و شيريني و شربت والبته شام.

- واصلانم فكر اينو نكردي كه تو خونه هيچي نداريم.

- واي راست ميگي چرا زود تر نگفتي؟

- تو آي كيوت پايينه من خودمو دارم ميكشم بگم تو نميگيري.

- ساعت چنده؟

- يكه

- خوبه وقت داريم پاشو لباسات رو عوض كن بريم خريد.

- ok sir.

- تو رو خدا يه ذره فارسي حرف بزن تا زبونت عادت كنه .

- چشم آقا. خوب شد

خنديد و زد پشتم كه بلند شم.

- پاشو پاشو پرو نشو پاشو ببينم.

رفتم تو رختكن و لباسام رو عوض كردم . وقتي بيرون اومدم كامران حاضر و آماده جلوي در وايستاده بود. با هم رفتيم پاركينگ و سوار ماشين شديم.

.......

- چه قدر خيابون شلوغه . كامران تو هم شانس نداريا.

- دقيقا. هومن از اون فرعيه برو زودتر برسيم.

دور زدم و از كوچه ي فرعي رفتم. رسيديم به فروشگاه. ماشين رو پارك كردم و رفتيم. تو فروشگاه همش سر به سرش ميذاشتم . خريد يه ساعتمون شد سه ساعته. آخرين عكس و امضا رو داديم و سريع سوار ماشين شديم و رفتيم.

وقتي رسيديم خونه خريدارو رو ميز گذاشتيم. لباسامون رو عوض كرديم و شروع كرديم به كار كردن . من ميوه ها رو شستم و خونه و جمع و جور كردم . كامرانم غذا و سالاد رو درست كرد.

دوتايي از خستگي رو كاناپه افتاديم ساعت رو نگاه كردم .

- واي ساعت هفته.

دوباره عين مور ملخ اين ور و اون ور ميدويديم .

سريع لباسامون رو عوض كرديم. من ميز رو چيدم و منتظر باران شديم.

ساعت تقريبا هفت و نيم بود كه باران اومد. درو باز كردم. يه دختر خوش هيكل با موهاي بلند و صورت تقريبا سفيد با چشماي عسلي. يه لباس سبز آبي با شلوار لي پوشيده بود و با يه دسته گل وايستاده بود. نه بابا كامران ما هم خوش سليقس.

- سلام باران خانم بفرماييد

- سلام . خوب هستين

بعد دسته گل رو به طرفم گرفت. با خنده گفتم:

 اينو بايد به كامران بدين.

همين موقع كامران اومد طرفمون. يه نيشگول كوچيچك گرفت.

- سلام خوبي. ببخشيد اين هومن ما يه كم شوخه.

- مگه بده. منم آرزوي همچين برادري رو داشتم.

- ديدي آقا كامران ايشونم از ما تعريف كردن ديگه مشكلت چيه؟

- هيچي مگه چي گفتم. گفتم فقط يه كم شوخي.

- خب حالا تا شب ميخواين دم در وايستين باران خانم بفرماييد تو.

رفتم كنار تا بياد تو بعد در و بستم . يه نفسي كشيدم و رفتم تو پذيرايي.

كامران و باران داشتن با هم حرف ميزدن. نگاشون كن هنوز به هم نرسيدن شروع كردن به چوب كاري و هندونه قاچ كردن باسه هم . رفتم تو آشپزخونه تا سه تا قهوه درست كنم . آخه كامران اين فنجونا رو كجا ميزاري؟ تو كابينتا دنبال فنجون ميگشتم . بالاخره پيداشون كردم و سه تا قهوه ريختم و رفتم پيششون.

- واي هومن جون چرا زحمت كشيدي؟

- چه زحمتي بفرماييد.

- شماها چه قدر با هم تعارف تيكه پاره ميكنيد. هومن وظيفش بود.

- اِ اينطوريه . ميخواي وظيفه ي شما رو تو خونه بگم.

- مثلا ميخواي چي بگي؟

- باران خانم اين آقا كامران ما كه پيش شما خودش رو آقا نشون ميده تو خونه يه پارچه خانومه. نميدوني كه چه طور كار ميكنه . ظرف ميشوره . غذا درست ميكنه

كامران از شدت خنده سرخ شده بود . خنده ي بارانم هوا رفته بود. دختر خوبي بود. جاي پناهم خالي بود. نميدونم ولي به اون دوتا حسوديم ميشدم . چشمام پر اشك شده بود. جلوي خودم و گرفتم كه گريم نگيره.

- من ميرم ميز و بچينم

- ما ميام كمكت.

هر سه تاييمون ميز رو چيديم.

- باران دست پخت كامران رو بخور ببين چه كدبانوييه باسه خودش.

- اگه نبودم كه تو از گشنگي تا الان مرده بودي

- براي چي؟ اين همه رستوران تو اين شهر هست. هرروز ميرفتم تو يكيشون غذا ميخوردم.

كامران كه داشت براي باران برنج ميكشيد از خنده دستش تكون ميخورد و برنجا دونه دونه ميريخت تو ظرف.

شب خوبي بود . كامران بعد از شام باران رو برد خونشون برسونه.

دوباره تنها شدم. عكس پناه رو بغلم گرفتم و باهاش خوابيدم.

.................................

- كامران چرا هومن او طوري بود؟

- مگه چه جوري بود؟

- نمي دونم ولي خنده هاش همش مصنوعي بود

- آخه كسي رو كه دوست داشته از دست داده

- پس براش خيلي سخته

- آره چون يهويي اون اتفاق پيش اومد هنوز نميتونه باور كنه كه پناه از پيشش رفته

- پناه. چه اسم قشنگي . ولي بد نشد الان تنهاش گذاشتي؟

- نه بزار راحت باشه. وقتي پيششم مراعات منو ميكنه و گريه نميكنه تنهاش گذاشتم تا حداقل با گريه يكم آروم بشه

- چي شد كه پناه مرد؟

- تصادف كرد

- چه قدر بد

- آره ديگه باسه همين من خودم تو رو ميرسونم كه اين اتفاق براي تو نيفته.

اينو كه گفتم صورتش سرخ شد و يه لبخند مليحي زد و روش و كرد اون ور. هوا ابري بود. بارون نم نم ميباريد . ساعت 12 بود كه برگشتم خونه . آروم رفتم بالا. دراتاق هومن باز بود . رفتم تو ببينم خوابه يا نه. خواب بود . كنار تختش نشستم. چه قدر تو خواب صورتش مظلوم بود. تو دستش عكس پناه بود. آروم از زير دستش درآوردم و گذاشتم رو ميز كنار تختش تا رو زمين نيفته بعد خيلي آروم طوري كه بيدار نشه گونش رو بوسيدم و رفتم .

................................

قوقولي قوقول صبح شده. بع و بع ببيي بيدار شده . هاپ و هاپ هاپوئه چشاش وا شده. پنجره ها رو حياط وا كنيد. زندگي رو دوباره آغاز كنيد . به همه بگيد صبح بخير. شور و نشاط كار و تلاش وقتشه. بپا يه وقت تنبلي بيدار نشه دقيقه ها و ثانيه ها ميگذرت نزاري يه وقت كه لحظه ها در برن. بع و بع داره مياد همگي باشيد خوشحال و شاد.

بالش رو برداشتم و گذاشتم رو سرم تا حداقل صدايي نشنوم. نخير فايده اي نداشت.

به زور از تخت بلند شدم . يه آبي به دست و صورتم كشيدم و رفتم پايين.

قبل از اينكه برم تو آشپزخونه صداي تلوزيون رو كم كردم و رفتم تو آشپزخونه.

- صبح بخير داداش گلم.

- صبح بخير . بچه شدي؟

- نه چه طور مگه؟

- هيچي نكه ميبينم داري كارتون ميديدي باسه همين.

- هان اون. نه تلوزيون رو روشن كردم بعد رفت كارتون. تازه شعرشم كه قشنگ بود.

- آره خيلي فقط رو مغز آدم  راه مي رفت.

- بيا بشين صبحونت رو بخور امشب مامان اينا ميان.

- كي؟

- دقيق نمي دونم ولي كتي زنگ زد گفت كه ميان.

- من تا بعد از ظهر خونه نيستم از الان بگم.

- كجا ميخواي بري؟

- ميخوام برم سر خاك

- تو نميري

- چرا ميرم

- هومن با من يكي به دو نكن تو نميري

- من الان دو هفته است نرفتم ديگه نميتونم تحمل كنم. واقعا سخته.

- تو تازه وضع روحيت خوب شده ميخواي دوباره بري اونجا چي كار؟ ميخواي بري انقدر گريه كني كه وقتي برگشتي نه خودت و نه من ندونيم به مامان چي جواب بديم.

همين كه داشتم لقمه رو ميزاشتم تو دهنم  گفتم: ولي من ميرم

كامران ديگه كفري شده بود. نميدونست چه جوري مانعم بشه. اومد و روبه روم نشست و گفت: باشه ميري ولي منم باهات ميام.

- نميشه

- چرا نميشه؟

- مگه تو ميري پيش باران من باهات ميام.

چشماش از تعجب گرد شده بود.

- چرا اون جوري نگام ميكني شايد يه حرفايي رو داشته باشم كه نميخوام تو بشنوي

- خب تو دلت بگو اون طوري هم ميشنوه

- نوچ نميشه. گوشاش سنگين شده.

يكسره بهانه مياوردم كه تنها برم ولي كامرانم زير بار نمي رفت كه.

- باشه ميام ولي تو ماشين ميشينم.

- قبول.

- كي ميري.

- همين الان

- باشه من ميرم آماده شم.

ديگه از خودم بدم ميومد. هم داشتم زندگي خودم و هم زندگي كامران رو به هم ميريختم. چرا من اينجوري شدم. ميز رو جمع كردم و حاضر شدم. داشتم مي رفتم پايين كه گوشي كامران زنگ خورد........

.

.

.

.

.

.

.

 

(قسمت ششم)

 داشتم ميرفتم پايين كه گوشي كامران زنگ خورد. جواب داد.

- الو سلام.خوبي نه چه طور؟ آخه. نه ولش كن . الان كجايي . باشه ميام.

- باران بود.

- آره. ماشينش خراب شده نيم ساعت ديگه هم بايد بره ميوزيم تا كاراش رو تحويل بده من ميرم دنبالش تو تنها برو ولي يادت باشه خودت بايد جواب مامان رو بدي.

- ديدي بالاخره تنها ميرم.

- خيلي خب ولي زود برگرد. كلي كار داريم.

سوييچ ماشينم و برداشتم و رفتم چند شاخه گل خريدم . با گل قبر پناه رو تزيين كردم و بهش خيره شدم. دوباره تموم خاطراتم تو ذهنم مرور شد.

- هومن اين لباسه قشنگه مگه نه .- به نظرم اون آبيه قشنگ تره.- نه اون يكي قشنگ تره .- باشه هر جور كه دوست داي.

- پناه چه اسمي رو دوست داري؟ - هومن. – واقعا؟ - آره وقتي ياد اون اسم ميفتم آروم ميشم.- خب حالا اسم دختر چي؟ - هووم. همتا. – همتا؟ قشنگه

يهو به خودم اومدم.- همتا.

دوباره فكر و خيال ريخت تو سرم . هر وقت فكر و خيال ميكردم سردرد ميگرفتم. نه امروز اومدم پناه رو ببينم چرا بايد سردرد بگيرم نه نميخوام. پاشدم كه برم خونه . تو راه كامران مسيج داد كه قبل از اينكه برم خونه خريد كنم . دور زدم و رفتم فروشگاه. نميدونستم كه چي بخرم . هر چي كه به ذهنم ميومد خريدم . برگشتم خونه ساعت يك بود . هي با خودم حرف ميزدم.

- نگاه كن بعد به من ميگه زود بيا خونه . خودش هنوز نيومده.

لباسام رو عوض كردم و شروع كردم به جمع و جور كردن خونه. اتاق خودم كه بازار شام بود. هر لباسي يه طرف افتاده بود. لباسا رو جمع كردم. خونه رو جارو كشيدم. ظرفا رو شستم و ميوه هارو هم شستم و گذاشتم تو يخچال. ساعت سه و نيم بود ولي كامران هنوز نيومده بود. نگران شدم و بهش زنگ زدم.

- الو. سلام كجايي؟

- سلام ببخشيد يادم رفت بهت زنگ بزنم من تا دو ساعت ديگه ميام تو ناهارت رو بخور.

- باشه. باي

- باي.

گوشي رو قطع كردم . خيلي گشنم بود . تو يخچال رو نگاه كردم ديدم همبرگر داريم. خيلي وقت بود كه نخورده بودم . چندتا سيب زميني برداشتم و خلال كردمو سرخ كردم . همبرگر را رو هم سرخ كردم. يه يك ساعتي طول كشيد تا آماده بشه.

غذامو خوردم و رفتم كه بخوابم. حالم اصلا خوب نبود.

...........

پناه به سمتم ميدويد وقتي بهم رسيد پريد بغلم. منم لباش رو بوسيدم. آروم در گوشم گفت: هومن منو ميبخشي؟

- چرا كه نه.

بعد دست همديگه رو گرفتيم و توي جاي سرسبز با هم قدم ميزديم.

...........

- هومن. هومن داداشي پاشو.

چشمام رو باز كردمو صورت كتي رو كه جلوي صورتم بود ديدم. سريع از جام بلند شدم.

- سلام كي رسيديد؟

- همين الان.

- ساعت چنده؟

- هشت شبه.

با دستام موهام رو عقب زدم و بلند شدم رفتم پايين. وقتي مامان رو ديدم انگار دنيا رو بهم دادن. خيلي دلم براش تنگ شده بود. بابا هم رو كاناپه نشسته بود. دنبال كامران ميگشتم مثل هميشه تو آشپزخونه پيداش كردم.

كامران براي همه قهوه ريخت . پشت پيانو نشستم و شروع كردم به زدن. خيلي وقت بود كه پشت پيانو نشسته بودم. شروع كردم به زدن. همراهشم ميخوندم.

 

بي تو پرسه زدنا تو شهر شبها  دوست دارم

بي تو موندن تو رويا ، تك و تنها دوست دارم

وقتي از دست خودم خسته ميشم  با ياد تو

گريه كردنا به حال دل رسوا دوست دارم

بي تو تكرار عبور خاطراتو دوست دارم

تو شبا شمردن ستاره ها رو دوست دارم

هر چي ميگفتي از عشق و عاشقي يه قصه بود

تو كجايي كه هنوز قصه هاتو دوست دارم

دوست دارم با ياد تو دل از غما جدا كنم

دوست دارم يه بار ديگه به چشات نگاه كنم

دوست دارم صدا كني اسم منو از ته دل

دوست دارم يه بار ديگه اسمتو صدا كنم

بي تو خسته شدن از خستگي هامو دوست دارم

حالا كه نيستي ولي دلتنگي هامو دوست دارم

دل خوشم فقط به اين كه ساده از تو مي گذرم

اما تو خيال نكن سادگي هامو دوست دارم

با صداي كامران به خودم اومدم.

- هومن خوبي؟

- آره

- اشكات رو پاك كن تا مامان متوجه نشده.

با دستام اشكهايي رو كه جاري شدنشون رو متوجه نميشدم رو پاك كردم. بلند شدم و رفتم تو اتاقم. پنجره رو باز كردم. چراغ اتاق روشن بود. چشمام رو ريز كردم كه بهتر ببينم. مادر پناه بود كه داشت وسايل اتاقو جمع ميكرد. آخه چرا؟

اصلا نميخواستم به چيزي فكر كنم. پنجره رو بستم و رو تخت دراز كشيدم. كلافه بودم. بلند شدم و نشستم. تنها چيزي كه آرومم ميكرد خوندن نوشته هاي بود كه با دست پناه نوشته شده بودند. دفترش رو برداشتم و بي اختيار يه صفحشو باز كردم. تاريخش مال دوماه پيش بود. نوشته بود.

«مي دانم چرا امشب واژه هايم خيس شده اند

مثل آسماني كه امشب مي بارد...

و اينك باران

بر لبه ي پنجره ي احساسم مي نشيند

و چشمانم را نوازش مي دهد

تا شايد از لحظه هاي دلتنگي گذر كنم»

پايين صفحه يه قلب كشيده بود و داخلش نوشته بود. هومن دوستت دارم. آروم زير لب گفتم. منم دوست دارم. دفترو بستم و تو كشوم گذاشتم.

تو همين حين كتي درو باز كرد.

- شام ميخوري؟

- آره الان ميام.

دستم و انداختم دور كمرش و قلقلكش ميدادم. خيلي وقت بود كه اذيتش نكرده بودم. ازخنده دلش رو گرفته بود و من بيشتر قلقلكش ميدادم. ديگه آخر سر از بس خنديده بود اشكش درومد و منم ولش كردم. واي حالا نوبت اون شده بود. افتاد دنبالم كه قلقكم بده. حالا من بدو اون بدو. دور تا دور خونه ميدويديم. مامان اينا داشتن ميز رو ميچيندن ماهم دور ميز مدوييديم.

مامان - واي بشينيد ديگه سرم گيج رفت.

كتي – خب به اون بگو وايسته تا من تلافي بكنم بعد ميشينم

من – نه بابا زرنگي.

كامران – خب بزار بعد شام تلافي كن

مامان – ميشينيد يا نه.

كتي ديگه به ناچار نشست و منم رو به روش نشستم و زير زيري ميخنديدم. بعد شام رفتم رو مبل نشستم. يه لحظه چشمام رو بستم. كه يكي منو قلقلك داد. چشمام رو باز كردم. بله كتي افتاده به جونمو همين طور منو قلقلك ميداد. صداي خندم رفته بود هوا. همين طور به كارش ادامه ميداد و ول نميكرد.

من- كامران يه چيزي به اين خواهرت بگو. دارم ميميرم.

 كتايون- چيه نيرو كمكي ميگيري.

من- بس كن ديگه فك كنم به اندازه قلقلك دادي.

خودشم خسته شد و ولم كرد.

بلند شدم برم به تنها جايي كه منو دور از همه نگه ميداشت تو اتاقم. درو بستم و پشت ميزم نشستم. دوست داشتم بقيه ي دفتر پناه رو من پر كنم. دفتر و باز كردم و وسط دفتر نوشتم.

« دست نويس هاي يك عاشق به تو»

بعد ورق زدم صفحه ي بعد و شروع كردم به نوشتن. تاريخ اون روز زدم و شروع كردم به نوشتن.

رفتي و نديدي كه چه محشر كردم

با اشك تمام كوچه ها را تر كردم

وقتي كه شكست بغض تنهايي من

وابستگي ام را به تو باور كردم

___________________________________

گر نيايي تا قيامت انتظارت ميكشم

منت عشق از نگاه پر شرابت ميكشم

ميكشم ناز چنديدن ساله ي چشم خمارت

تا نفس باقيست اينجا انتظارت ميشكم

 

ديگه چيزي به ذهنم نمي رسيد . دفترو بستم و رو تخت دراز كشيدم. خوابم نمي برد. ازبس بعد از ظهر خوابيده بودم. يه دفعه يه چيزي رسيد به ذهنم .

.

.

.

.

.

.

ساعت پنج صبح بود. بي سروصدا و پاور چين پاورچين از پله ها رفتم پايين. ماشين رو از تو پاركينگ در آوردم و راه افتادم. نزديكاي هفت صبح بود كه به اونجا رسيدم از ماشين پياده شدم و رفتم سمت جنگل ، سمت همون بركه اي كه وسطش بود . همين طور تو جنگل قدم ميزدم و خاطرات اون روز رو مرور كردم. چه قدر زود گذشت. دوباره يه برگ از همون درخت كندم و روش نوشتم "منتظرتم" . واقعا هم بودم . منتظر يه معجزه كه پناه بر گرده ولي حيف كه نميشد. داشتم بر ميگشتم سوار ماشين بشم كه تلفنم زنگ خورد .

نگاه كردم شمارش نا آشنا بود بي اعتنا جواب دادم.

بدون اينكه حرف بزنم طرف شروع كرد به حرف زدن. يه دختر بود.

- هومن..........! هومن! كمكم كن. خواهش..... ميكنم. هومن............!

بعد يه صداي جيغي اومد و تلفن قطع شد. اين صداي پناه من بود. امكان نداره. من خودم تو بيمارستان بودم. نه امكان نداره.

سوار ماشين شدم. نميدونم با چه سرعتي خودمو رسوندم به خونه . فقط ميخواستم موضوع رو به كامران بگم. در و باز كردم . كامرانو هي صدا ميزدم. رفتم تو آشپزخونه ديدم داره با مامان اينا صبحونه ميخوره.

- تو كجا بودي؟

- هان.

- ميگم كجا بودي؟

- آهان. ولش كن يه لحظه بيا كارت دارم.

بلند شد و اومد طرفم . ازش خواستم كه بريم تو حياط با هم صحبت كنيم. ماجرا رو بهش گفتم. چشاش داشت از تعجب از حدقه درميومد.

- مطمئني خودش بود؟ شايد اشتباه گرفته بوده.

- من كه ديگه اشتباه نميكنم.

- نميدونم. يعني چي؟

- مغزم داره از يه عالمه سوال بي جواب منفجر ميشه

..............................

يك ماه بعد:

از زبون كامران:

يك ماه از مرگ پناه مي گذشت و هومن حالش بهتر شده بود و بيشتر ميخنديد. بچه ها همه هواشو داشتن تا ناراحت نشه . قرار دادهاي كنسرتهاي عيد و بسته بوديم و داشتيم براي كنسرتها برنامه ريزي ميكرديم. ميخواستيم يه آتيش بازي باحال راه بندازيم. همراه با آهنگاي جديد و رقصهاي جديد.

راستي منم از باران خواستگاري كردم. اونم بهم جواب مثبت داده. خدا ميدونه اون موقع داشتم بال در مياوردم. خيلي ماهه. در كل دوسش دارم. ولي دنبال يه دختر براي هومن ميگردم تا اونم از فكر پناه دربياد. مخصوصا بعد از اون تلفن بيشتر بهش فكر كرد ولي باز خودشو كنترل ميكنه ديگه گريه نميكنه. مامانم كه تر تكاپوي كاراي عيده. همه شادن. انگار سالهاست كه منتظر يه چنين روزي بودن. با اينكه هر سال عيد نوروز داريم. دلم ميخواست كمي پيانو بزنم. پشت پيانو نشستم و شروع كردم به زدن. نه جور در نميومد. نميشد باهاش چيزي خوند. يه نت ديگه زدم. آهان اين شد.

وقتي كه تو تب ميكني جنگلا آتيش ميگيرن

قصه ي عشقمون رو قناري ها به هم ميگن

دلم اگه تاب نداره چشام اگه خواب نداره

به خاطر گل روته كه گل تو باغ بو نداره

تو سفره ي عشقمون يه بوسه مهمونم كن

منو تو قلب پاكت هميشه پنهونم كن

چشامو گريون نكن منو پريشون نكن

با مني كه عاشقتم امروزو فردا نكن

دوست دارم نگام كن اسم منو صدا نكن

وقتي ميگي دوسم داري توي چشام نگاه كن

 

هومن اومد كنارم نشست.

- تو هم عاشقيا.

خنديدم و گفتم: آره ديگه. دلمون و براي فروش گذاشتيم يكي اومد خريدش. ببخشيد آقا از اين جنس فقط يه دونه داشتيم دير اومدين داديم به يكي ديگه.

- آره بعضيا مايه دارن پولشون ميرسه اومدن خريدن ماكه پولي نداريم.

- ميخواي بهت قرض بدم ولي سودشم ميگيرما

- تو كه چه قدر رو داري

خنديدم و دستم انداختم رو شونش و گقتم: شما هر وقت بياين رايگان قلبمون رو ميفروشيم.

ابروهاشو انداخت بالا و زير زيري ميخنديد.

- من ميرم پيش الن تو نمياي؟

- نه. برو. بهش سلام منم برسون.

- باشه خداحافظ.

- خداحافظ. يواش بريا

- چشم سرورم

چشمكي زدو رفت. يه آهي كشيدم. دلم يه چيزي ميخواست ولي نميدونم چي ميخواد

رفتم تو حياط تا خودمو با گلا سرگرم كنم. كاش با هومن ميرفتم. گلدوناي چندتا گل رو عوض كردم. دستامو شستم و رفتم خونه رو كمي جمع و جور كنم. واي خونه هم كه تميزه من چي كار كنم. بارانم كه رفته سوئد پيش خالش. منم تنها. نميگه من دق ميكنم. ديگه روم نميشد كه زنگ بزنم. آخه همين امروز صبح بهش زنگ زدم .

بدك نيست بشينم به فيلم ببينم. همين طور كشو رو ميگشتم كه فيلم step up2 the streets رو پيدا كردم. فك كنم اينو هومن تازه خريده باشه چون من تا حالا نديده بودمش. گذاشتم تا ببينم. فيلم جالبي بود. در مورد رقصنده هاي خيابوني بود. تو اين وسطا هم كه عشق و عاشقي داير بود. يه دوساعتي فلمه طول كشيد. بعد از تموم شدن فيلم بلند شدم برم تا ناهاري چيزي درست كنم.

................................

رفتم خونه ي الن. اونجا پدرام و پسر عموش احسانم بودن. گرم صحبت بوديم. احسان شمارشو داد بهم تا اگر كمكي چيزي لازم داشتم بهم كمك ميكنه. شمارشو تو گوشيم سيو كردم. ناهار رو خوردم و برگشتم خونه.

وقتي رسيدم كامران داشت غذا ميخورد با اشاره گفت ميخوري. منم گفتم نه خوردم. هوا كم كم داشت گرم ميشد. چيزي به عيد نمونده بود. واقعا به همچين روزي احتياج داشتم. يه متن جديد خونده بودم . دفتر پناهو برداشتم و شروع كردم به نوشتن.

« بايد آهسته نوشت با دلي خسته نوشت گرم و پررنگ نوشت روي هر سنگ نوشت تا بدانند همه تا بخوانند همه كه اگر عشق نباشد دل نيست»

دفتر رو بستم. حوصلم سر رفته بود . گوشيمو درآوردم تا مسيجا و تلفنامو چك كنم.

خب اينكه شماره ي احسانه. اينا كه مزاحم تلفنيان پاكشون كنم بهتره.

همين جور داشتم شماره ها رو پاك ميكردم كه يهو چشمم افتاد به همون شماره اي كه يه ماه پيش بهم زنگ زده بود. هموني كه صداش شبيه صداي پناه بود. به شماره بيشتر دقت كردم. اين شماره كه شماره ي احسانه يعني چي؟ داشتم شاخ درمياوردم. مفهوم اينا يعني چي؟ نكنه اون دختره همون پناه من باشه. واي دارم ديوونه ميشم.

 

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هفتم خرداد 1389ساعت 23:12  توسط ستاره  | 

کاش نمی فهمیدم

قسمت هفتم:

باور نكردني بود. سرمو تكون مي دادم تا اين افكار از ذهنم بپره. تصميم گرفتم برم

كانادا پيش مامان اينا. از اتاقم اومدم بيرون. از پله ها پايين رفتم كامران خونه نبود.

هي صداش ميكردم- كامران؟ كامران كجايي؟

- هومن تو حياطم.

رفتم تو حياط

- به به داداش گلم چه عجب. بالاخره از اتاقت بيرون اومدي.

- آره ديگه پوسيدم اون تو چي كار ميكني؟

- دارم به گلا آب ميدم.

- ميخوام برم كانادا

- واقعا؟

- آره ميخوام برم

- به نظرم خوبه برو

- ولي نمي تونم!

- چرا؟

- آخه هنوز كاراي آْبوم مونده و تو تنها ميشي

- نه ، نگران نباش تنهايي كارا رو انجام ميدم

خيلي خوشحال شدم رفتم جلو و گونشو بوسيدم و بعد گوشيمو از جيبم در آوردم و

زنگ زدم به چاك و براي فردا صبح بليط رزرو كردم. بعد رفتم تو اتاقم ساكمو برداشتم

در كمدو باز كردم و داشتم لباس هامو بر ميداشتم كه چشمم افتاد به پيرهن

مشكيه اي كه پناه ربام دوخته بود دلم خيلي براش تنگ شده بود. صداي در اومد.

- هومن. داداشي خوبي؟

- هان . آره خوبم.

اومد تو اتاق

- ببينمت. تو كه باز گريه كردي.

با پشت دستم اشكامو پاك كردم.

- چيزي نيست. راستي براي فردا صبح بليط گرفتم.

- آخيش يعني از فردا از شرت راحت ميشم

- من بيشتر

- خيلي رو داري

- تو بيشتر

- اومد جواب بده كه گوشيش زنگ خورد. يهو زد تو پيشنونيش.

-واي يادم رفت من بايد برم تو وسايلاتو جمع كن.

بعد گوشي رو قطع كرد.

- كجا؟

برگشت و با خنده بهم نگاه كرد.

- فهميدم بابا برو

خنده كنان رفت.

............................

از زبان كامران:

با تمام سرعت به طرف خونه ي باران مي رفتم. پاك يادم رفت. گوشي و درآوردم و

در حين رانندگي بهش زنگ ميزدم جواب نميداد. ده دقيقه اي رسيدم به آپارتمانش.

سريع ترمز كردم و در زدم. درو باز نميكرد. بعد يه آقايي كه ظاهرا يكي از همسايه

ها بود در و باز كرد. ميخواست بره بيرون.

- ببخشيد آقا. همسايه بالاييتون نيستن؟

- چرا فكر كنم بايد باشن.

- خيلي ممنون

پس چرا در. باز نميكنه. ترس برم داشت نكنه....نه. پله ها رو دو تا يكي بالا ميرفتم.

در آپارتمان باز بود . سريع رفتم تو. مدام صداش ميكردم. داخل پذيرايي شدم نبود.

يهو تو آشپزخونه در حالي كه سرش روي ميز بود و دور و برش رو ميز يه ليوان

برگشته رووي ميز با يه عالمه قرصاي جور واجور. دهنم قفل شده بود. تند دويدم

طرفش. بغلش كردم و بردم رو كاناپه گذاشتم. سرمو رو قلبش گذاشتم. تند تند

ميزد.  سرمو بلند كردم و صورتشو ديدم. صورتش سرخ شده  بود از خنده. داشتم

منفجر ميشدم. خنده هاش رفته بود هوا.

- شوخي خيلي بي مزه اي بود

- تا تو باشي منو قال نزاري.

- باور كن اصلا حواسم به ساعت نبود.

- خب منم تلافي كردم ولي خودمونيما قيافت ديدني بود.

- اِ بزار يه قيافه اي نشونت بدم

بلند شدم و كتمو در آوردم و انداختم رو مبل بعد دگمه هاي آستينمو بازكردم .

- حالا منو دست ميندازي.

- چي كار ميكني؟

دستمو انداختم زير زانوهاش و بغلش كردم.

- يه پدري ازت درآرم

- منو بزار زمين

- نزارم؟

- جيغ ميكشما

- جرئت داري بكش ببين چي كارت ميكنم.

بعد يه جيغ كشيد. واقعا گوشام درد گرفت.

- ديدي جيغمو هم كشيدم. حالا ميخواي چي كار كني؟

- خب تا آخر عمرت بايد همين جور تو بغلم بموني.

- قبول

- واقعا؟

- آره خيلي وقته دنبال يه آغوش مي گردم كه واقعا از ته دل دوسم داشته باشه.

بعد سرشو گذاشت رو شونه هام. قطره هاي اشكي رو كه از چشماش ميچكيد و

روي پوستم مي ريخت رو احساس ميكردم. روي مبل نشوندمش و كونشو بوسيدم.

- بلند حاضر شو ميخوام ببرمت يه جايي

- كجا؟

- تو برو حاضر شو

بلند شد كه حاضر بشه، سريع حاضر شده كه بريم. سوارل ماشين شديم و راه

افتاديم.

- حالا از كجا فهميدي كه من كي ميام كه اون صحنه ها رو درست كني؟

- صداي ترمز ماشينت ضايع بود.

- آهان. ولي خوب نقش بازي ميكنيا

- خب ما اينيم ديگه.

- ولي خدايي داشت باورم ميشد كه خودكشي كردي.

خنديدو نگاهشو به خيابون دوخت.

- باران.

- بله

- چرا اون موقع قلبت تند تند ميزد؟

خنديد و گفت: مگه ميشه تو سرتو رو قلبم بزاري و قلبم برات تند تند نزنه.

دوباره به بيرون نگاه كرد. تصميم گرفتم ديگه چيزي نگم. جلوي يه مغازه ترمز كردم

- خب بفرماييد.

- منو كشوندي اينجا باسه چي؟

- سينيوريتا شما بفرماييد خودتون ميفهميد.

-از ماشين پياده شديم. وارد مغازه طلا فروشي شديم.

- خب حالا يه حلقه باسه خودت انتخاب كن.

برگشت و نگام كردو شادي تو چشماش موج ميزد

- چرا اينجوري نگام ميكني؟ خب دوست داشتم به سليقه ي خودت باشه.

- واي كامران تو محشري.

باران يه حلقه كه تماما نگين كاري شده بودو برداشت. خيلي قشنگ بود منم يه

حلقه كه وسط با يه خط از هم جدا ميشد و توش سه تا نگسن ريز داشت برداشتم

حلقه ها رو خريديم و از مغازه اومديم بيرون و سوار ماشين شديم. حلقه رو دستش

كردم اونم همين طور.

- اينجوري ديگه كسي نميتونه منو تو رو ازم بگيره.

.................................................

تو رفتي بي بهونه اين كه رسم عاشقي نيست

بعد تو من خيلي تنام جاي من تو قلب تو نيست

ميدوم كه بي تو چشمام ديگه طاقتي ندارن

نمي تونم بي تفاوت باسه رفتنت نبارم

تو ازم ساده گذشتي كه چرا ساكت و سردي

چشم به راه تو نشستم اما تو بر نميگردي

بعد رفتن بايد با خودم تنها بمونم

چرا رفتي از كنارم كاش ميشد اينو بدونم

يه نگاه بكن به چشمام هنوزم داره ميباره

تو داري تنهام ميزاري بي تو قلبم كم مياره

ديگه خستم ديگه تنها همه آرزومو بردي

دارم از چشات ميخونم تو ديگه بر نميگردي

همين جور با خودم ميگفتم و اشك ميريختم: ديگه خستم، ديگه تنهام.

ديگه حوصله ي زدن نداشتم. دستام شل شد و با شل شدنشون صداي نتا هم

خاموش شد. ساعت رو نگاه كردم. كامران دير كرده بود. خيلي خوابم ميومد. خودمو

رو تخت انداختم و خوابيدم. صبح با صداي آهنگا كه كامران گذاشته بود از خواب بلند

شدم.

اُه اُه چه آهنگي. يكسره ميگه سوسن خانم. يه دستي به موهام كشيدم و صورتمو

شستم بعد رفتم پايين.

- صبح بخير.

- صبح بخير.

رفتم در يخچال و باز كردم و آب پرتغال و برداشتم و باسه خودم ريختم. داشتم

ميخوردم كه چشمم به دست كامران افتاد. حلقه دستش بود.

- مباركه.

- چي؟

- نامزديتون . حالا تنها تنها چشن ميگيريد . خير سرمون برادر داماديما.

- اوه وايستا بابا چه تند ميري. يه دفعه اي شد.

- كه اينطور. منم فردا ميرم با يكي عقد ميكنم تورم دعوت نميكنم.

- بس كن برو حاضر شو بريم.

- كجا؟

چشماش گرد شد: مگه نميخواي بري كانادا

- اوه اوه راست ميگي الان حاضر ميشم. من تو رو نداشتم چي كار ميكردم؟

- هيچي ميمردي

- الانشم مرده ايم

- برو ببينم پر رو

تا فرود گاه منو رسوند و بعد از خداحافظي سوار هواپيما شدم. خوشحال بودم كه

ميرم. حداقل از اون محيط كه همش توش غم و غصه و گريه بود دور ميموندم. 

هدفون رو گذاشتم تو گوشم و يه آهنگ شاد گذاشتم. آهنگا همين طور پشت سر

هم پخش ميشدن.چشمام رو بستم و به خواب رفتم. با تماس دست يكي به شونم

بيدار شدم. مهماندار هواپيما بود كه گفت كمربندمو ببندم كه ميخوايم فرود بيايم.

mp4 هم داشت بوق ميزد كه شارژش تموم شده.

.

.

.

تو فرودگاه چمدونم و گرفتم و سوار تاكس شدم. به مامان نگفته بودم كه ميام. فقط

شانس بيارم كه خونه باشن يادم رفت با خودم كليد بيارم. هوا خيلي لطيف و خنك

بود. درختاي كنار خيابون شكوفه زده بود و جلوه ي خيلي قشنگي به خيابون داده

بود. دريا هم آروم بود و كشتي هاي تجاري لب بندر لنگر انداخته بودن.

ماشين جلوي در خونمون وايستاد. وسايلمو برداشتم و رفتم داخل حياط جلوي

خونه. گلاي شمعدوني مامان هم باز شده بود. كل حياط پر شده بود از بوي گل.

درختا هم شكوفه هاي سفيد و صورتي زده بودند. خيلي قشنگ بودن ولي هنز

روي كوها برف بود. زنگ درو زدم. كتي درو باز كرد و با ديدن من چشاش چهار تا

شد. پريد بغلم و كونمو بوسيد.

- به به از اين طرفا.

- آره ديگه اومدم ببينم داروهاتو ميخوري يا نه ولي ميبينم بازم نميخوري چون هنوزم خل و چلي.

- اِ اينجوريه پس همون بيرون بمون.

بعد درو بست. منم داد ميزدم. مامان مانا بدو بيا پسرت اومده مامان.

مامان با شادي اومد درو باز كرد. بعد از احوال پرسي رفتم تو خونه. سه چهار روز

اونجا بودم و بعد برگشتم ال اي.تو هواپيما يه فكري به سرم زد و با خودم گفتم

وقتي برگردم حتما انجامش ميدم. تقريبا ساعت 5 بعد از ظهر بود كه رسيدم ال اي.

كامران اومده بود دنبالم.

- چه عجب شما از مامان دل كندي پسر مامان.

- چي برمي گشتم برِ دل تو ميشستم.

- خدايي دلم برات تنگ شده بود.

بعد همديگه رو بغل كرديم.

- راستي من شام قورمه سبزي ميخواما.

- امر ديگه اي

- نه فعلا همين خوبه.

- چه رويي داري تو.

سوار ماشين شديم و رفتيم خونه. دلم باسه پيسي تنگ شده بود.

شامو كه خورديم خيلي خسته بودم  رفتم كه بخوابم. ساعتم رو هم براي ساعت

شيش روي زنگ گذاشتم. فردا روز مهمي بود.

.

.

.

.

فردا صبح:

از خونه اومد بيرون. سوار ماشينش شد و راه افتاد. از پشت تعقيبش ميكردم. خارج

شهر رفت. همين طور بافاصله دنبالش ميرفتم.رفت داخل يه خونه ي مخروبه. بعد

يه مدتي از خوونه اومد بيرون و رفت. قلبم به شدت ميزد. از ماشين پياده شدم.

رفتم تو.چند تا كيسه گچ گوشه ي ديوار بود. اون طرفم آجرا روي زمين ريخته بودن.

داخل يه اتاق ديگه شدم. تو اونجا روي يه صندلي يه دختر پشت به روم نشسته بود

كه با طناب به صندلي بسته بودنش. جلوت ر رفتم تا چهرشو ببينم.اين.... اين

همتاست. همين طور به صورت خوني و از هوش رفتش نگاه ميكردم كه يه چيزي

خورد به سرم.

.

.

.

همه چي دور سرم ميچرخيد. چشام تار ميديد. چند بار پلك زدم تا بفهمم كجام.

سرم خيلي درد ميكرد. خواستم به سرم دست بزنم كه دستام به صندلي بسته

بود. سعي كردم دستمو باز كنم. از دور يه خانمي رو ديدم كه به طرفم ميومد.

چشمام رو ريز كردم تا بهتر ببينم. باورم نميشد. آخه چرا؟ اون كه

یک ماه بعد:

- الو سلام کامران.

- سلام. خوبی؟

- آره خوبم تو چه طوری؟ خبری از هومن نشد؟

- خوبم. نه انگار آب شده رفته تو زمین.باران خیلی نگرانشم. می ترسم نکنه یه وقت...

- اِ قرار نشد فکرای بد بد نکنیا.حال مامانت چه طوره؟

- تعریفی نداره مدام میره زیر سرم.

- وای چه بد سعی کن آرومش کنی.

- باشه.خودت چه طوری کارت درست شد؟

- آره درست شده. بعد از ظهرم میخوام قراردادش رو ببندم.بعد از اون میام خونه.

- باشه پس منتظرتم.

- خداحافظ.

- خداحافظ.

.................................

یه چیزی رو روی لبام احساس کردم. چشمامو باز کردم. خدای من باز دوباره اون .  لباش رو از روی لبام برداشت. با یه حالتی منو نگاه میکرد.  اومد جلو. سرمو کنار کشیدم. حالم ازش بهم میخورد.

-  حق نداری به من نزدیک بشی.

- چرا حق ندارم؟ تو از اولشم مال خودم بودی.  میفهمی مال من اون لبات مال من بود آغوشت مال من بود نه مال اون پناه مردنی ولی دلم خنک شد که زود مرد و زیاد باهات نبود.

-  تو لیاقتش رو نداشتی

- خفه شو

عصبانیت داشتم منفجر میشدم دختره ی پررو. د وباره بهم نزدیک شد صورتمو چرخوندم اون طرف اومد روی پاهام نشست حیف دستام بسته بود وگرنه همون جا خفش میکردم دختره ی عقده ای رو با دستاش صورتمو به طرف خودش گردوند و دوباره........

خودش رو  ازم جدا کرد حالم داشت بهم میخورد کیفش رو برداشت و رفت زیر لبم گفتم برو به درک. حیف حیف برادر من که بی خودی داره عشقش رو به پای تو می ریزه تف به روت.

تو دلم خدا خدا میکردم تا بتونم دستامو باز کنم  یهو چشمم به پنجره ی روبه روم افتاد که شیشش شکسته بود. به زور خودمو به پنجره رسوندم طوری که دستام روبه روی پنجره باشه دستامو بالا و پایین کردم تا طناب پاره بشه که یهو پوست دستم روی شیشه ی شکسته کشیده شد و جر خورد ولی بالاخره دستامو باز کردم سریع رفتم سمت همتا دختر بیچاره به خاطر انتقام جویی احسان به این روز افتاده بود. داشتم دستاشو باز میکردم که احسان اومد یه لحظه هول شدم با عصبانیت اومد طرفم عصبانیت از چشماش میبارید از جیبش چاقو رو در آورد و نزدیک تر شد با چشمام حرکت چاقو رو تو هوا دنبال میکردم با هم درگیر شدیم..........

........................................

توی اتاق پدرام نشسته بودم .  مهرو اومد تو اتاق و یه برگه گذاشت روی میز پدرام.

پدرام- برگه ی چیه؟

مهرو- برگه ی مرخصیمه.  آخه پدرم باید عمل باز انجام بده باسه همین باید پیشش باشم

پدرام- واقعا چه بد باشه برو.فعلا که کاری نداریم

مهرو- مرسی خداحافظ

پدرام- خداحافظ

من- خداحافظ

یه لبخندی زد و رفت سرمو بین دوتا دستام گرفتم و چشمامو بستم هیچ وقت به این اندازه احساس پوچی نکرده بودم یعنی هومن کجاست؟ چی کار میکنه؟ چه اتفاقی براش افتاده؟

- کامران

- بله

- از هومن خبری نشد؟ همه ی کنسرتای عید که کنسل شده ولی باید برای کنسرت تورنتو که تو ماه می هستش پیدا بشه وگرنه اونم کنسل میشه

- خبری ازش نیست نمی دونم چی کار کنم دارم دیوونه میشم چی کار کنم؟

- پلیس چی خبری نداده؟

- نه خبر تازه ای نبوده که بگند.

.............................................

همتا بغل کردمو بدو بدو رفتم سمت ماشین همتا رو  صندلی عقب خوابوندم و خودم جلو نشستم. اه به خوشکی شانس کلیدم اونجا افتاده  نمی تونستم برگردم با وصل کردن دوتا سیم آبی فیوز ماشین ماشین رو روشن کردم و راه افتادم با تمام سرعت رانندگی میکردم از بس ازدستام  رفته بود بی حس شده بودن خونریزی سرمم شروع شده بود. از توی آینه به همتا نگاه میکردم.

کنترل ماشین اصلا تو دستم نبود که یهو یه کامیون جلوی خودم دیدم.......

..................

از زبون مهرو:

از پرستار وضع بابا رو پرسیدم گفت که منتقلش کردن به CCU وای چی کار کنم تند تند به طرف CCU میرفتم.از پرستار بخش اجازه گرفتم که برم تو از پشت شیشه به داخل اتاق ها نگاه میکردم تا بابا رو پیدا کنم.

یهو چشمم به کسی افتاد چشمام گرد شدن گوشیمو درآوردم و سریع زنگ زدم به کامران.

......................

هر چه قدر میتونستم تند میرفتم که سریع به بیمارستان برسم خداروشکر که پیدا شد به بیمارستان رسیدم ماشین رو یه جایی پارک کردم و رفتم تو. مهرو روی صندلی های سالن نشسته بود متوجه اومدنم شد

- سلام کجاست

- سلام داخلCCU اتاق سه

میخواستم داخل بشم که پرستار بخش نزاشت خیلی کلافه بودم حوصله ی حرفاش رو نداشتم شروع کردم به جروبحث کردن که دکترش اومد رفتم سمت دکتر.

- دکتر حالش چه طوره؟

- همراه کدوم مریضی؟

- هومن جعفری

- اوهوم. آره بهتره ولی اون دختره که باهاش آوردن اصلا حالش خوب نیست

- کدوم دختره؟

- اسمش رو نمیدونم ولی به شدت نیاز به خون داره ولی بانک خون گروه خونیش رو نداره

- گروه خونیش چی هست؟

-A+

- A+؟

- بله

- گروه خونی منم همینه

- پس چرا معطلید سریع باسه خوندهی آماده بشید.

مدتی گذشت دوباره دکتر اومد طرفمم از روی صندلی بلند شدم.

- مطمئنید اون دختر رو نمیشناسید؟

- بله چه طور مگه؟

- آخه نسبت عجیبی بین خوناتون دیده شده. هیچ نسبتی باهاش ندارید ؟

- نه

دوباره رفت. کاملا گیج شده بودم.

سه روز بعد:

پرده رو کشید کنار. آفتاب مستقیم خورد تو چشمام.

- پاشو تنبل خان چه قدر میخوابی.

به بدنم کش و قوسی دادم ولی هنوز جاهایی از بدنم در اثر تصادف درد میکرد.

- امروز قراره مرخص شید

- منظورت از مرخص شید چیه؟

- هومن گمشدمون پیدا شد

- کدوم گمشده؟

- همونی که این همه سال دنبالش میگشتیم

- کی رو میگی؟

- تو چه قدر خنگی

- خودت خنگی

- یعنی تو یادت نمیاد؟

- نه

- نه انگار مخت عیب پیدا کرده خواهرمون رو میگم

- چی؟

- آره. همتا همون خواهر گمشدمونه

...................................

هوا گرفته بود. معلوم بود میخواد یه بارون حسابی بیاد چند شاخه گل گرفتم و رفتم از ماشین پیاده شدم و به طرف قبر پناه رفتم . کنار سنگ نشستم گلا رو روش گذاشتم مثل همیشه شروع کردم به صحبت کردن باهاش:

 

آخرین لحظه ی رفتن تو یادم نمیر

اشکا دونه دونه روی گونه ی من نشسته بود

دلم از جور زمونه خسته بود

وقتی که تو بوسه هاتو میدادی

انگاری آتیشی به قلبم میزدی

نوبت من که رسید انگاری دیرت شده بود

عشق بی دلیل من دست و پا گیرت شده بود

با نگاه تو به ساعت دل من شکست و ریخت

شیشه ی عمر منم تموم شد و هیشکی ندید

تو می رفتی رو تن برگای برای خیس

فکر میکردم تو خیالت کسی نیست

عمریه چشم به درم منتظر نامه های سالی یه بار

من میخوام ببینمت تورو خدا فقط یه بار

به خدا دلم دیگه جای شکستن نداره

پیش قلب بی وفات نگاه من کم میاره

امان از خوش خیالی در به دری آوارگی

دیگه لعنت می فرستم به تو لعنت زندگی

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هفتم خرداد 1389ساعت 23:10  توسط ستاره  |